هومان ، شیرین ترین فصل زندگی عاشقانه مامان و بابا

سخنوریهای آقا هومان در 24 ماهگی

1395/5/31 13:07
نویسنده : فریبا
221 بازدید
اشتراک گذاری

شیرین زبون من، این روزا منو مامان جون صدا میکنی، وقتایم که میخوای به خواسته های ممنوعت برسی سرت رو کج میکنی و با یه حالتی که من دلم غش میکنه برات میگی مامان جونی.

 

به کوچولو میگی گولگولو💟💟💟

 

به پوشک میگی پوگک

به کمک میگی موکک

 

به سبک میگی ببک

به پمپ بنزین میگی پام بینزین

در گوشم به من میگی خیلی دوست دارم

به اقا گرگه میگی آقا گرجه .

جدیدا اصرار داری شب قبل از خواب حتما لباس خواب بپوشی، به لباس خوابم میگی بیلاس کاب. بعد ازینکه رفتی رو تخت بم میگی قصه، ینی برات قصه بگم، بعد من میگم میخوام امشب برات قصه هومان کوچولو رو تعریف کنم، تو میگی نه آقا گرجه (گرگه) بعد از کلی بحث و گفتگو سر اینکه چه داستانی تعریف کنم شما موفق میشی من رو متقاعد کنی که قصه اقا گرجه (گرگه) رو که همون شنگول منگوله رو تعریف کنم، انقدر این رو برات تعریف کردم که همش رو حفظی، تا میام بگم یکی بود یکی نبود میگی ببعیییی، نینی، مامان بزی، علف تازه، تاکسی، زرد، پاتو، بازار، آقا گرجه،تق تق تق ،آرد، دست، شکم ... بعدش من میگم تو که همه چیش رو بلدی بذار یه داستان دیگه تعریف کنم، مثل داستان هومان کوچولو، باز شما میگی نههه آقا گرجهههه، هیچی دیگه، به همین ترتیب 4،5 باری داستان اقا گرجه رو با هم تعریب میکنیم تا شما چشمات سنگین شه، نزدیکای خوابت که میشه میگی شب بخیر، منم میگم شب بخیر عزیز دلم، شمام تکرار میکنی عزیز دلم... و اینجوریاس که شما لالا میکنی و مامانی قربونت میره❤❤❤❤

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)