کمی حرف و خاطره از شهریور 95
عزیزترینم، باهوشترینم ، تو این یکی دو هفته اخیر کلی سفر و مهمونی رفتیم، اولش که رفتیم تهران پیش خاله منیژه، عزیز جون و آقا جونم اومده بودن تهران بخاطر کسالت مامانم یا به قول شما ممی عزیز جون، خون، بوف، آقای دکتر...
یه تولد خودمونی با یه کیک کوچولو خونه خاله جونت برپا کردیم، بعدش همراه آقاجون اینا رفتیم لاهیجان ،چند روزیم که اونجا بودی بازم کلی بت خوش گذشت و یه تولد کوچولوی دیگم اونجا برات گرفتیم، با فرشته یه عالمه بازی کردی،فرشته یه لب تاپ اسباب بازی داشت که شما خیلی خوشت اومده بود، وقتی برگشتیم گرگان وقتی دیدی بابا جونی داره دا لب تاپ کار میکنه یه نگاهی به لب تاپ و یه نگاهییم به من انداختی و پرسیدی لب تاپ من کو؟ کو ؟ منم گفتم شما لب تاپ نداری که، بعدش بم گفتی لب تاپ برشته(فرشته) بکر(بخر) ،اولین بار بود یه چیزی رو اینهمه دوست داشتی و بخاطرش ازم درخواست خریدش رو کردی، هم یه جورایی خوشحال شدم ازینکه این همه باهوشی، هم نگران شدم که ازین به بعد کارمون ساختس، نکنه هرچیزی رو هرجا ببینی بمون بگی بخر. برای همین تصمیم گرفتم لب تاپ رو برات به عنوان جایزه شیر خوردن بخرم، چون هنوز با کلی ادا اصول شیر میخوری. یه مهمونیم با هم رفتیم خونه یکی از دوستای من که اونجا کلی نینی کوچولو بود و کلی بت خوش گذشت، عزیز ترینم چندتا از عکسای پراکنده این روزا رو برات اینجا، راستی وقتی تهران بودیم با هم دیدن یکی از دوستای مامانم رفتیم، که در همون اولین لحظه دیدارتون به شمک یه ماشین قرمز کادو داد، شما تو هوا قاپیدیش و ازون لحظه عاشق دوستم شدی، دائم اسمش رو میگی، کاله فازه کاله فازه😄😄😄
یه روزم با باباجون رفتیم دیدن یه نینی تازه متولد شده، شما خیلی برات عجیب بود، تا بحاو نیننی به این کوچولویی ندیده بودی و بش میگفتی نینی گولگولو😁😁😁







کمی حرف و خاطره از شهریور 95
