هومان ، شیرین ترین فصل زندگی عاشقانه مامان و بابا

کلی حرف و خاطره

1393/9/29 16:17
نویسنده : فریبا
315 بازدید
اشتراک گذاری

هومان پسر جذاب مامان، الان شما 4 ماه و 10 روزت هست، شما هر روز منو بابا رو با شگفتی های زیادی روبرو می کنی.

شما از روز دوم که خونه تهران بودیم بلد بودی لبخند بزنی، تقریبا 10 روزت که شد با چشمات  روی اجسام تمرکز می کردی، از همون ابتدا سرت رو می تونستی بالا نگه داری،البته زود خسته می شدی و  یه کم گردنت نیاز به روغن کاری داشت که چرخش سرت رو به نرمی انجام بدی، حتی یادمه وقتی خواب بودی خودت سرت رو اینور اونور می کردی که خستگی سر و گردنت رو بگیری،من واقعا به پسر زرنگی مثل تو افتخار می کنم.بوسمحبت

وقتی دو ماه و نیمت شد اولین خنده های صدا دارت رو شنیدیم، وقتی خونه خاله منیژه جشن سه ماهگیت رو می گرفتیم و خاله سعی می کرد ویتامین آد شما رو بده شما قهقه می خندیدی و دل همه رو می بردیخندهمامانی خوبم شما با این سن کمک کلی سفر کردی، اول که به دنیا اومدی وقتی 6 روزت بود از تهران اومدیم گرگان، وقتی 15 روزت شد به همراه مامان و بابای من رفتیم لاهیجان و 40 روزت که شد برگشتیم پیش بابا عمادجون، تو اون چند روز که لاهیجان بودیم خیلی گریه کردی مامانی، دلت درد می کرد و مامان از دل دردات قلبش درد می گرفت و غصه می خورد و آرزو می کرد کاش جای شما این دردا رو تحمل می کرد،غمگین اون روزا شما صورتت یه عالمه دونه های قرمز کوچیکم زده بود که من فکر می کنم به خاطر حساسیت غذایی بود برای همین من 20 روز تموم فقط مرغ و سیب زمینی و هویج خوردم، کم کم دونه های صورت شما و گریه های شما هم خوب شد، اون روزا منو بابا بزرگ و مامان بزرگ به صورت نوبتی از شما نگهداری می کردیم، آخه شما فقط دوست داشتی تو بغل باشی و راه بریم و این ما رو خیلی خسته می کرد، خسته  

حتی وقتی هم که خواب بودی دوست داشتی رو سینه من یا مامانم بخوابی برای همین زمانی که شما خواب بودی من یا مامانم باید بی حرکت می موندیم که خواب پسر کوچولومون به هم نخوره ،خواب خواب  خیلی روزای سختی بود، من هنوز خستگی زایمان تو تنم بود و شما دل دردا امونتو بریده بود، وقتی بزرگ شدی پسرم حتما یادت باشه از مامان بزرگ و بابا بزرگ تشکر کنی بابت اونروزایی که به مامان برای نگهداری شما کمک کردن...

عزیز جونم روزا گذشت و گذشت تا شما چهل روزت شد و برگشتیم گرگان،شما دو ماهگی واکسن داشتی برای همین مامان بزرگ و بابابزرگ  که خیلی دوست دارن دو هفته بعد اومدن پیشمون بابابزرگ سه روز بعد برگشت لاهیجان ولی مامان بزرگ مهربون پیشمون موند، محبت

من و بابا برای کلاس زبان ثبت نام کرده بودیم درسخواندرسخوان   چون برای مهاجرت نیاز به مدرک زبان داریم، تو اونروزام مامان بزرگت خیلی کمکمون کرد، دو ماهت که شد برای واکسن رفتیم مرکز بهداشت ، الهی فدات شم عزیزم، اولش با همه می خندیدی خانم بهداشت قد و وزن و دور سرت رو اندازه گرفت ، و بعدش یه واکسن به این پات زد یه واکسنم به اون پات، من بالا سرت بودم چهره معصومت هیچوقت یادم نمی ره چجوری نگام می کردی و جیغ می زدی،گریه در همین حین بود که یه قطره فلج اطفال هم چکوند تو دهن کوچولوت، زودی بغلت کردم تا یه کمی آروم شدی لباسات رو تنت کردیم و برگشتیم خونه، تو راه خوابیدی ، تو خونه هم خواب بودی تا حوالی ساعت 2-3 ظهر که واکسن تو بدنت داشت اثر می کرد و گریه ها و بی تابی های تو شیرینکم داشت شروع می شد، دست به بدنت می زدیم انگار دردت می گرفت و ناله می کردی، دلم ریش ریش می شد ناراحتیت رو می دیدم ولی خب چاره ای نبود، واکسن برای سلامتیت لازم بود و بدنت رو مقاوم می کرد، شب رو نوبتی من و بابات بیدار موندیم، شما رو گداشته بودیم تو کریرت و بصورت افقی رو زمین جلو عقب می کردیم این کار آرومت می کرد انگار یه ذره تا خوابت می برد دوباره بیدار می شدی و از درد جیغ می کشید دوباره تکونت می دادیم و آروم می شدی، همین کار رو تا خود صبح انجام دادیم، یه کم تبم داشتی که فرداش کاملا خوب شدی خدا رو شکر...

چند روز بعد از واکسن دو ماهگیت منو بابا و مادربزرگت رفتیم لاهیجان که مامان بزرگ رو صحیح و سالم تحویل بابابزرگ بدیم، خاله جون منیژه و عمو جون فرزادم بودن، یه هفته لاهیجان بودیم، من ناخن پام رفته بود تو گوشتم و خیلی درد می کرد برای همین مجبور شدم همونجا عمل کنم، بابا گرگان کاار داشت و برگشت گرگان ولی من چون پام نیاز به مراقبت داشت و دست تنها نمی تونستم از شما نگهداری کنم با خاله جون منیژه و شما رفتیم تهران یه هفته هم اونجا بودیم و جشن سه ماهگی شما رو اونجا گرفتیم، بابایی اومد تهران دنبالمون و دوباره برگشتیم گرگان،

دوباره تنهایی های من تو خونه با شما شروع شده بود ولی در عوض خستگی هام در شده بود و شما هم پسر عاقل تری شده بودی و الکی گریه نمی کردی، گریه هات دلیل داشت یا گرسنه بودی یا خوابت میومد یا پیپی کرده بودی، کم کم برنامه زندگیت داشت رو روال میومد مثلا سر ساعت می خوابیدی و سر ساعت بیدار می شدی و سر ساعت پیپی می کردی ، خیلی خوش خنده شده بودی و با هر اشاره کوچیکی قهقه های طولانی مدت می زدی و من و بابا برات غش و ضعف می کردیم،

تازگی ها وقتی مثلا تو بغل منی و بابا می خواد شما رو بغل کنه یه ذره بدنت رو به سمت بابا متمایل می کنی، تقریبا دو هفته هست که خیلی خوب دستت رو به سمت اشیا دراز می کنی و اونا رو می گیری ، تسلطت رو دستات عالی شده پسرم، اگه  وسیله ای از دستات دور باشه سعی می کنی با پاهات اونا رو بگیری  خیلی با مزه هست کارات خوشگلم.

دو روز پیش برای اولین باز شما رو گذاشتیم تو روروئک ، فکر می کنم خوشت اومده بود ازش، هنوز نمی تونی باش راه بری ولی خیلی دوست داری با اسباب بازیاش بازی کنی و باش موسیقی بنوازی عسلکم.

فردا شب یلداست اولین شب طولانی عسل زندگی ماست، برات لباس هندونه ای بافتم و می خوام کلی عکسای خوب ازت بگیرم ، حتما عکساشو برات می ذارم اینجا...

ببخشید طولانی شد، خیلی وقت بود برات ننوشته بودم و حرفام روی هم جمع شده بود..

می بوسمت گلم بوس

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)