هومان ، شیرین ترین فصل زندگی عاشقانه مامان و بابا

یه ساله با همیم

1394/5/12 18:08
نویسنده : فریبا
298 بازدید
اشتراک گذاری

عسل مامان ، قند و نباتم، عشقم

نزدیک یه ساله دنیایی شدی مامانی، هر روز کارای جدید یاد میگیری و ب شیرین کاریات دل مامان و بابا رو میبری، مامانی دوست دارم بدونی چققققدر این روزا شیرین تر و با مزه تر شدی، چقدر توانا شدی، چقققدر برای خودت حق انتخاب قائل هستی و هدفمند شیطونی میکنی.

تا یادم نرفته میخوام تاریخ اولین کارهات رو تو این یه ساله اینجا برات بنویسم،

از روز اول تو چشمهای ما زل میزدی و نگاه میکردی،

از روز اول لبخند زدی، 

از روز اول سرت رو موقع خواب میچرخوندی و جابجاش میکردی،

گردنت رو از 10 روزگی کامل نگه میداشتی، ولی وقتی میخواستی به اطراف بچرخونی سرت رو تلو تلو میخورد سرت، ولی به هر زحمتی که بود میچرخوندیش تا بتونی همه جا ببینی،

از ابتدای سه ماهگی خونه خاله منیژه بلند و نسبتا طولانی خنده صدادار کردی،

از 4ماهگی تو روروئک نشستی و آزادانه به هرجا دوس داشتی سرک میکشیدی، دست فرمونت عالی بود پسرم،

از 5 ماهگی لعاب برنج رو شروع کردم، بعدش حریره بادوم و حریره گردو و سرلاک دادم، البته شما تقریبا تا 8 ماهگی دوس نداشتی غذا بخوری ،عاشق شیر مامان بودی،

5ماه و نیم بودی که بدون پشتی نشستی،

از آغاز هشت ماهگی 4 تا دندون با هم درآوردی، اول دوتا بالایی ها و پشت سرش دوتا پاینی، و ما جشن دندونی شما رو 14 خرداد همزمان با تولد دایی بیژن و همراهی تولد فرشته برگزار کردیم، همون موقع ها بود که  چهار دست و پا یاد گرفتی

اولین سفر خارجیت رو وقتی 10ماه و نیم بودی رفتی، من و بابا و شما سه تایی با هم رفتیم کوش آداسی و کلی خوش گذروندیم، عزیزم از همون وقتی که نشستیم تو هواپیما شما با همسفرامون دوس شدی، تو هتلم کلی همه خارجیا قربونت میرفتن، یه خانم پیری هم بود که عاشقت بود،هر جا میدیدت میومد بات یه چیزای به زبون خودشون میگفت و کلی بات میخندید.

حالا از حرف زدنا و کارای شیرینت بگم، الان که نزدیک یه سالت هست

بلدی بگی بابا، ماما،

به شیر میگی مم،

آب و برق هم میگی،

گوشی رو میذاری رو گوشت میگی او، یعنی الو

بای بای و دس دسی و سرسری رو هم تو عید وقتی خونه مامان بزرگ لاهیجانیت بودیم کامل یاد گرفتی، و تا اسمش رو میگیم شما سریع انجام میدی،

از آهنگ تبلیغ پیرمرد مهربون از سری سی دی های بیبی انیشتن هم خیلی خوشت میاد،

جدیدا یاد گرفتی وسایلت رو نشون میدیم میگیم اینا مال کیه دستت رو میزنی رو سینت که ینی اینا مال منه،

مبل نوردی هم میکنی، از روی زمین میری روی مبل، و بعدشم روی دسته هاش،

به گاو میگی گاب، و صداش رو هم یاد گرفتی، میگی ماااااا ماااااا

ازت میپرسیم ببعی چی میگه، جواب میدی بعععععع بععععع

بت میگیم پااااا، یه پات رو بالا میاری و میگی باااا

وقتیم میپرسیم گوشت کو، دستت رو رو گوشت میزنی و تکونشون میدی،

بشین پاشو هم بلدی، ازت میخوایم بشینی و پابشی، تو هم با خوشحالی این کار رو انجام میدی

 

تقریبا ده روز دیگه تولدته و مامان کلی نقشه کشیده برای اونروز، راستی پریروز بردیمت اتلیه ، کیکم سفارش داده بودم، ولی انگار شما از کیکت ترسیدی و گریه کردی عشقم، بعدشم تو خونه کلی ازت عکس گرفتیم،حالا عکسات رو میتونی ببینی 

 

پسندها (3)

نظرات (0)