هومان ، شیرین ترین فصل زندگی عاشقانه مامان و بابا

زبل خان مامان

1394/10/22 10:09
نویسنده : فریبا
153 بازدید
اشتراک گذاری

سلام مامانی، خیلی وقته میخوام برات مطلب بنویسم ولی واقعا فرصتم خیلی کمه، صبحها پرستارت پیشت هست و من و بابا بیرون از خونه کلی کار داریم ، ولی بعد از ظهرها حسابی با هم بازی میکنیم، از بازی هایی که خوشت میاد و بارها و بارها دوست داری با هم انجام بدیم اینا که من صدای هاپو دربیارم و دنبالت بدوئت، تو هم از خوشحالی جیغ میکشی و میدویی، دوست داری من و تو بابا با هم دستامون رو بگیریم و حلقه برنیم و بچرخیم شعر ما گلیم ما سنبلیم رو بخونیم،

دوست داری من و بابا دست و پاهات رو بگیریم و تو هوا تابت بدیم، دوست داری من و تو با هم روبروی هم بشینیم و صورتامون رو به هم نزدیک کنیم و از ته دل جیغ بکشیم.

از کارهای جدیدت برات بگم که یاد گرفتی شلوارت رو خودت دربیاری، کلاهتم بلدی خودت بذاری رو سرت، مدتهاست اسم اعضای صورتت رو یاد گرفتی، مثل لپ، دندون ، دهان، بینی، چشم، ابرو، مو.

حتی انگشت و دست رو هم از هم تفکیک میکنی و بلدی، بت میگم موهات رو بشور دو دستی رو موهات میکشی، تا میگم لپت رو بشور رو لپت دست میکشی، مامانی میخوام بدونی که من به تو افتخار میکنم ،خیلی کاران شیرین و بامزست، و خیلیم باهوشی.

عاشق کتاب خوندنی، دوست داری کتابات رو بیاری و با هم کتاب بخونیم، عاشق نقاشیم هستی، به دفتر نقاشی و 12رنگ مدادشمعی داری، دفترت رو برات نگه میدارم بزرگ شدر نگاشون کنی، من که خیلی لدت میبرم از تماشا کردن نقاشیات، به نظر میرسه چپ دست باشی، بیشتر مداد رو با دست چپت میگرری ،ولی با دست راستم میگیری گاهی.

یه مرد بزرگ شدی، کلی میدوئی دور خونه و صداهای بامزه درمیاری، راستی نمازم میخونی، خیلی بامزست، رقصتم که حرف نداره، خیلی حرفه ای میرقصی و مامان هی قربونت میره.

ادای خندیدن و گریه کردنم بلد شدی، اینقده قشنگ اینکارا رو انجام میدی، وقتی میگم بخند چشمات رو ریز میکنی و میخندی، وقتی میگم گریه کن دستات رو نزدیک چشمات میکنی و هیهیهیهی گریه میکنی.

عزیزم تو پست بعدی چندتا از عکسات رو میذارم، عاشقتم مامانی

قلبقلبقلب

پسندها (2)

نظرات (0)