هومان ، شیرین ترین فصل زندگی عاشقانه مامان و بابا

خاطرات عزیز محاله یادم بره

1394/12/24 23:56
نویسنده : فریبا
195 بازدید
اشتراک گذاری

پسر جونم امروز 24 اسقند 94 هست، آخرین روزای سال 94 رو با هم میگذرونیم، این روزای سال رو من و بابا خیلی دوست داریم، کوچه و خیابونا پره از آدمای جور و واجور، مغازه ها و پیاده رو ها پر میشه از تنگای شیشه ای و ماهی قرمزا 🐟 و گلای سنبل 🌹و ریزه میزه های هفت سین، انگار یه روح جدید به شهر دمیده میشه این روزا، یادش بخیر دوسال پیش همین موقع ها که تو تو شکم من بودی من و بابا هر روز عصرا میرفتیم پیاده روی و این حجم انبوه آدمای خوشحال نگاه میکردیم، آخر مسیرم ختم میشد به بستی نعمت🍦😋😋😋

هفته پیش عزیز جون و آقاجون اومدن پیش ما گرگان و چند روزی با هم خوش گذروندیم، شما عزیز رو خیلی دوست داری، چون عزیز بات مهربونه و برات وقت میذاره و صد در صد به حرفات گوش میده، تو هم مدام دست عزیز جون رو میگرفتی و ازینور خونه به اونور خونه میکشوندی، یه همبازی جدید پیدا کرده بودی انگار، باش گاگا بازی کردی، بپر بپر، جیغ جیغ، پشت پنجره ماشینا رو تماشا کردین و براشون دست تکون دادین، با یه نخ کلی سرگرم شدین و میخندیدی و دل من از شنیدن صدای خنده هات ضعف میرفت.

با عزیز و آقا رفتیم پارک شهر تاب بازی، ولی هوا سرد شده بود و هرچقدر اصرار کردیم برگردیم شما گوش ندادی و درحالی که دستات از سرما یخ زده بود ولی زنجیر فلزی تاپ رو ول نمیکردی، از همونجا هم شد که اب بینیت راه افتاد و تا اخرش که عزیز جون و آقا جون اینجا بودن شما حالت سرماخوردگی داشتی ، ولی بازم خدا رو شکر تب نکردی.😷

پسرم وقتی برای چیزای کوچولو پافشاری میکنی که بدستشون بیاری حتی چند قطره اشک میریزی تو دلم میگم مرد من رو ببین، من فکر میکردم بزرگ شده، ولی واقعا بزرگ نشده، پسرک من هنوز یه پسر کوچولوئه که دو سالشم کامل نشده.

عزیزم ازین روزای تو خیلی لذت میبرم، دلم میخواست زمان متوقف میشد و در همین حالت هر سه تامون باقی میموندیم، بعضی وقتام میگم نه، همونطوری که 5،6 ماهگیت دلم میخواست همونقدی بمونی ولی بزرگتر که شدی دیدم جذابیتت هر روز بیشتر و بیشتر شده پیش خودم میگم لابد اگه بازم ازینی که هستی بزرگتر بشی لذت بخش تر میشی.

پسر آقای من امروز سه نفری رفتیم اتلیه عمو معین دوست بابا جون، پسر خوبی بودی ولی از نور فلش یه کم میترسیدی، ولی در کل خوب بودی، مثل همیشه، لباسای عیدمون رو پوشیدیم، یه دستم لباس اسپرت . هر سه با هم ست کرده بودیم، دل تو دلم نیست فردا برم اتلیه عکسا رو ببینم چی از آب درومده.

 

اینم یه سری دیگه از لغاتی که وقتی عزیز جون و آقا جون اینجا بودن یاد گرفتی:

آقا یا آقو که بابای من رو صدا میکنی

حباب که میگی اباب، خیلیم تند و بامزه میگی این کلمه رو

دیدید که منظورت همون بوق ماشینه

یک و دو هم میگی و با انگشتم نشون میدی

 

عشق من تا همیشه دوست دارم و خاطراتت محاله یادم بره💞💞💞

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)