هومان ، شیرین ترین فصل زندگی عاشقانه مامان و بابا

شهربازی و یه روز خیلی شاد

1394/12/28 12:17
نویسنده : فریبا
392 بازدید
اشتراک گذاری

عشق من در واپسین روزای سال 94 اومدیم تهران پیش خاله منیژه جونت، قبل از مسافرتمون تو شهر خودمون رفتیم آتلیه و عکس های سه نفری گرفتیم، مامانی تو اینستا یه سفره هفسین خوشگل پیدا کرد،ما هم که قصد تهران اومدن داشتیم بنابرین با آتلیه تهران هماهنگ کردم به شما وقت بده و بتونی با سفره هفتسینشون عکس یادگاری بگیری، دیروز ینی 27 اسفند 94 من و شما و بابایی رفتیم آنلیه، آتلیه یه زیر زمین 50،60 متری بود که از زمین تا زیر سقفش عروسک رو هم رو هم چیده بودن و کلی دکورای قشنگ و جالب داشت، شما از دیدن اونهمه عروسک یکجا هیجان زده شده بودی و بیشتر از همه دوست داشتی ماشین مک کوئین و جوجه های زرد رنگ رو بگیری و باشون بازی کنی، یه کم استرس داشتم تو آنلیه خسته بشی ولی حسابی با وجود اونهمه عروسک بازی کردی و ذوق کردی و خانم عکاسم تونست چندتا عکس خوشگل ازتون بگیره، شما آخرین مشتری امسالش بودی و بعد از ما میخواستن برن مسافرت، برای همین عکسات اینور سال حاضر نمیشه و میره برای بعد از 13 بدر.

بعد از آتلیه رفتیم مرکز خرید کوروش، یه طبقش شهربازی داره با یه عالمه بازیهای هیجان انگیز. ما برات اونجا یه ماشین اجاره کردیم که مشتش یه دسته بلند داشت و تو داخل ماشین مینشستی و فرمون میدادی و کلی کیف میکردی ما هم راه میرفتیم و جاهای مختلف رو بت نشون میدادیم، سر وصدای زیادی اونجا بود، تو هم با آهنگای دوپس دوپسی میرقصیدی و سر و بدنت رو هماهنگ با آهنگ تکون میدادی و ما هم از دیدن کارای تو لذت میبردیم.

اونجا سوار قطار ، اسب و ماشین شدی،موقع برگشت اینقدر خوشحال بودی که مدام من و بابا رو بوس میکردی، اینم بگم معمولا شما وقتایی که یه چیزی بخوای ما رو میبوسی ولی این سری بوست از ته دلت بود و مثل یه جور تشکر کردن بود بخاطر روز خوبی بود که با هم گذرونده بودیم.

عاشقتم پسر جذاب مامان😙😙😙😙

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)