هومان ، شیرین ترین فصل زندگی عاشقانه مامان و بابا

خاطرات سفر و حال خوش این روزامون

1395/4/18 11:57
نویسنده : فریبا
210 بازدید
اشتراک گذاری

بهترین پسر دنیا، 28 خرداد سفرمون به اتفاق عزیز جون و آقا جون و خاله جون منیژه و عمو جون فرزاد شروع شد، خوش و خرم رسیدیم به فرودگاه، من اتفاقای سفر رو از قبل برات توضیح داده بودم ، ولی یادم رفته بود بگم برای وارد شدن به فرودگاه کالسکه شما رو میگیرن و از اشعه ایکس عبور میدن، همون ابتدا که دیدی کالسکت داره میره تو یه سوراخ سیاه خیلی نگران شدی، فک میکردی دیگه بت نمیدنش، من و شما بدو بدو رفتیم اونور تسمه تا کالسکه رو نشونت بدم که داره میاد، از وقتی کالسکت رو دوباره دیدی دیگه سقت و محکم گرفتیش، نمیداشتی کس دیگه ای بش دست بزنه، نگران بودی از دست بدیش، بعد ازینکه بار و تحویل دادیم و گذرنامه ها رو مهر زدیم ، و قبل از وارد شدن به سلن ترانزیت دوباره کالسکه شما رو از اشعه ایکس رد کردن، دوباره کلی بی قراری کردی، دوباره کالسکت رو گرفتیم و تو سالن ترانزیت منتظر موندیم تا صدامون کنن که سوار هواپیما بشیم، عزیز دلم، جونم برات بگه که تو این فرصت من کلی امادگی بت دادم که دم در هواپیما کالسکه رو باید تحویل بدیم و وقتی فرود اومدیم دوباره کالسکه رو میگیریم، خودتم اشاره میکردی به کالسکه و میگفتی آقا، منم دیگه خیالم راحت بود که میدونی قراره چی بشه و شرایط رو پذیرفتی، ولی امان ازون لحظه تحویل کالسکه، دوباره اشک و گریه و شیون. بالاخره با کمک خاله جون راضیت کردیم کالسکه رو بدیم آقای مامور برامون نگه داره و تو ازمیر بمون تحویل بده. تو هواپیما هم بت آدامس دادم تا گوشت موقع پرواز درد نگیره، در طول پرواز مشکل خاصی نبود، و به سلامت رسیدیم ازمیر، حالا ازونجا تا بدروم باید 2ساعت و نیم با اتوبوس میرفتیم، که خدا روشکر اونجا هم بت سخت نگذشت و تو بعل مامانی حسابی لالا کردی. وقتی رسیدیم هتل قشنگمون ساعت 5 صبح بود و تا ساعت 2ظهر باید منتطرمیموندیم تا اتاق بمون بدن، تو این فرصت یه کم رو مبلای لابی چرت زدیم و تو محوطه قدم زدیم و از ایندور پول استفاده کردیم و صبحونه و ناهارم نوش جون کردیم و بالاخره اتاق رو تحویل گرفتیم.

عزیزم دلم شما پارسالم همچنین روزایی در کوش آداسی همچین هتلی رو تجربه کرده بودی، ولی اینبار با حضور عزیز جون و خاله جون خیلی بیشتر از قب بمون خوش گذشت.

همه چی عالی بود، طبیعت، هوا، اب دریا، استخرا، طعم و تنوع غذاها، وسایل بازی کودکان و پرستارا و رفتار پرسنل. واقعا بهشت بود، خیلی به شما اونجا خوش گذشت، هر روز پارک، هر روز شنا، هر روز شن بازی. از همه مهمتر ، هر روز عزززییززززز 😄😄😄

عشق جاویدان من، یکی یه دونه من ، مامان اونجا کلی برات خرید کرد، یه عالمه لباس و کفش و کلاه و لباسای تابستونی و زمستونی، حتی بعضیاش برای یکی دو سال دیگتم اندازس. کلی چیزای خوشگل برات خریدم، تنوع اجناس و قیمتا عالی بود،

یه روزم با عزیز جون و خاله جون اینا رفتیم تور شهری و تور کشتی، تور شهری که به خرید ختم شد و سر رفتن حوصله شما و برگشتن شما همراه پدر به هتل و بازی کردن شما در پارک هتل. توز کشتیم که کلی زدیم و رقصیدیم و کف پارتی داشتیم و شیرجه از رو کشتی و شنا در آب مدیترانه و ساحل اطرافش و خوردن صدف و عشق و حال.

بعد از یه هفته خوش گذرونی نوبت برگشتن رسید، من دوباره ماجرای کالسکه رو برات تعریف کردم، ولی شکر خدا اینقد خسته بودی که تقریبا بیهوش بودی و خیلی متوجه مراحل عبور دادن کالسکه از ایکس ری و تحویلش به مامور مربوطه نشدی، تو هواپیمام که یه تیکه خواب خوش کردی و به سلامت رسیدیم تهران، بعد از یه روز استراحت در تهران سرخوشانه با کلی انرژی مثبت و روح آرام برگشتیم گرگان.

دو هفته بعد از سفر عالیمون 3 روز تعطیلات عید فطر بود که اونم اومدیم لاهیجان تولد فرشته جون، دوباره کلی بمون خوش گذشت و شمام کلی با فرشته جون بازی کردی. کلا این روزا پره از حس های خوب و رنگی.

انشالا خوشیمون پایدار باشه😄😍😙❤🌷🌝

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)