چکاپ دو سالگی
پسر عزیزتر از جانم، ای نور چشمانم،
همونطوری که قبلا گفته بودم مدتیه نگران وزن نگرفتنت هستم، مدتهاس اشتهای بسیار خوبی داری، رشد قدیتم هزار ماشالا عالیه،الان 90 سانتیمتر هستی، ولی وزنت روی 12 کیلو مونده، تا 12.5 هم میرسی ولی دوباره بعد از چندبار مدفوع به 12 برمیگردی. تا چند وقت پیش از خاله محدثه شنیدم که متخصص آلرژی خوبی داریم تو این شهر و خودش تو مطب تست آلرژی میگیره، منم که همیشه مشکوک به آلرژی بودم، چون روی رون پاهات هم از بعد از یکسالگی دونه زده و خوب نمیشه، تا اینکه دیروز بردیمت پیش دکتر کلانتری متخصص آسم و آلرژی.
وقتی از ماشین پیاده شدیم بت گفتم داریم میریم پیش آقای دکتر، شما گفتی گوششش؟ گفتم شاید گوشاتم معاینه کنه، شمام عه اوه کردی و دستات رو محکم روی گوشات گذاشتی، الهی مامان فدات شه، از سری قبل که دکتر گوشات رو معاینه کرده بود خاطره بد داشتی، حالا دکتر رو به عنوان کسی که گوشات رو معاینه میکنه میشناسی، تا خود مطب دستات روی گوشات بود، تا اینکه وارد اتاق دکتر شدیم، (از قبل مراحل تست آلرژی رو برات توضیح داده بود که بدونی چه اتفاقاتی قراره بیوفته، معمولا چیزی رو ازت مخفی نمیکنم، چون میدونم عاقلی و شرایط رو درک میکنی اگه از قبل در جریان امور باشی) رفتیم تو اتاق و من رو صندلی و شما هم تو بغل من نشستی، دکتر بعد از چندتا سوال جواب شروع کرد به نوشتن چندتا عدد روی ساعد شما، منم برات میگفتم که داره رو دستات نقاشی عدد میکشه، شمام با کنجکاوی تمام نگاه میکردی و میگفتی عدد عدد، دکتر به شما نگاه میکرد و لبخند میزد. بعد چندتا قطره از مواد مختلف رو کنار عددها چکوند، بعدش گفت الان مرحله سخت کار شروع میشه، باید یه خراش کوچیک در محل قطره ها بده. درحالی که خیلی ترسیده بودم ولی سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم و نگارنی خودم رو به شما منتقل نکنم، دکتر اروم آروم شروع کرد به سوزن زدن های سطحی در محل قطره ها. من و بابا هم دست شما رو نگه داشتیم تا تکون ناجور ندی، یه کم ترسیده بودی، ولی من گفتم آقای دکتر داره حباب ها رو میترکونه، شمام با اینکه یه مقدار دردت اومد ولی صبوری کردی و بازم با هیجان ترکوندن قطره های یا همون حباب ها رو تماشا میکردی، بعد از گذشت 10 دقیقه بعصی از نقاط قرمز شد که نشونه حساسیت به بعضی مواد غذایی بود، دکتر برامون توضیح داد به تخم مرغ، آرد گندم، ادویه و گوجه فرنگی حساسیت داری، ولی چندان قوی نیست و نیاز به دارو نداره، و بعد از یه مدت مصرف نکردن این مواد به مرور حساسیت از بین میره.
یه سری آزمایش بلند بالا هم نوشت.
امروزم رفتیم آزمایشگاه برای خون دادن. من برای شما یه موز تو کیفم گذاشتم که اگه ضعف کردی بت بدم، با اینکه صبح زود رفته بودیم ولی آزمایشگاه شلوغ بود، حدود نیم ساعتی منتظر موندیم تا نوبتمون بشه، بازم به اتفاق بابا وارد اتقاق نمونه گیری شدیم، شما بازم تا روپوش سفید دیدی گوشات رو نگه داشتی، من به شما اطمینان دادم کسی با گوشات کاری نداره، دوباره رو صندلی نشستم و شما هم تو بغل من . دو تا خانوم مهربون دستای شما رو بررسی کردن تا ببینن چجوری میتونن ازت خون بگیرن، تا اینکه متوجه شدن رگای پشت دستت واضحترن . خدا رو شکر کارشون خیلی خوب بلند بودن و راحت به شما سوزن زدن. از قبل از سوزن زدن شما یه کم ترسیده بودی و بی قراری میکردی، من به خانم مهربون گفتم اگه ممکنه در کابینت رو باز بدارید تا توش رو نگاه کنه و سرش گرم بشه، خانوم مهربون گفت ما جعبه جایزه داریم برای نینی های خوب، جعبه رو آورد جلوی شما... اااووففف چه خبر بووود، کلی چیزای رنگی و بامزه، توش یه ماشین کوچولوی سبز رنگ پیدا کردی، خدا رو شکر که ماشین کوچولو اونجا بود و حسابی سرت رو گرم کرد، و موقع سوزن زدن شما فقط یه اخ کوچولو گفتی و به بازی خودت و گشتن توی جعبه برای پیدا کردن چیزای جالب تر ادامه دادی، ازمایشای شما اینقدر زیاد بود که خانوم مهربون گفت مجبوریم ازون یکی دستشم خون بگیریم، شما که اینبار میدونستی این سوزن زدن درد داره تا متوجه شدی قراره یه بار دیگه اتفاق تکرار بشه زدی زیر گریه، سرت رو به سینم چسبوندم و بوسیدمت و گفتم میدونم دردت میاد ولی لازمه، باید تحمل کنی عزیزکم، بازم سرت رو با جعبه جایزه گرم کردی و سوزن دوم رو هم وارد کردن و خون گرفتن. وقتی کارشون تموم شد اینقد کیف کردن از صبر و تحمل و آقایت کههی قربونت میرفتن و میگفتن تابحال پسری بچه ای به خوبی تو ندیدن، موقع رفتن دلت میخواست هم ماشین رو ببری هم چراغ قوه ای که تو جعبه بود، بابا گفت فقط یکیش رو بردار، بقیش مال نینی های دیگس، خانوم مهربون گفت نه چون هومان پسر خوبی بود هردوش رو برداره، یا اصلا نهههه یه سربازم برداره، تو هم با خوشحالی هرسه جایزت رو بغل گرفتی و به خانوم مهربون گفتی ممنون، اونام که دیگه غش کردن برات.
اینم چندتا عکس از پسر خوشتیپ و باوقار من.





چکاپ دو سالگی
