هومان و عزاداری حسینی
پسر خوبم، امسال 20ام مهرماه تعطیلات تاسوعا و عاشورا لاهیجان بودیم، بماند که چقدر با فرشته و خاله جون و عزیز جونت بازی کردی، در کنار همه اینا یه تجربه جدید دیگه تو زندگیت داشتی، برای اولین بار دسته و مراسم عزاداری امام حسین رو دیدی، تو خونه وقتی میخواستم شلوار سیاهت رو تنت کنم گفتی بلبار(شلوار) آبی بپوشم، گفتم نه داریم میریم دسته، اونجا همه لباس سیاه میپوشن، شما هم خب به حرفم توجه کردی و قبول کردی شلوار سیاهت رو پات کنم. زنجیر و هدبند امام حسین رو از گرگان برات خریده بودم ولی نگهشون داشتم تا تو دسته بت بدم که کاربردش رو خوب متوجه بشی. روز عاشورا خیلی شانس آوردیم که هوا آفتابی بود، ساعت 11:30 به اتفاق بابا جون و عزیز جون و آقا جون رفتیم به سمت میدون اصلی شهر. صدای بوم بوم تبلاشون از دور میومد، پرچم های بلندشونم که در هوا میرقصیدن از دور دیده میشد، با دیدن این صحنه حس دوگانه ای از هیجان و تعجب که کاملا از چهرت خونده میشد بت دست داد، با هر گام به دسته نزدیکتر میشدیم، کم کم در انبوهی از جمعیت غرق شدیم، بابایی شما رو روی کولش گذاشت که بتونی بهتر ببینی، منم هد بندت رو بستم و زنجیرت رو به دستت دادم، با دیدن جمعیت زنجیر زن شما هم شروع کردی به زنجیر زدن.
روز جالبی بود، پر از هیجان و تجربه چیزای جدید. وقتیم که برگشتیم خونه شما همچنان شاهکار رنجیر زدنت رو دوست داشتی به همه نشون بدی.
اره عشقم ، اینجور پسر با دین و ایمونی هستی😄😄😄






هومان و عزاداری حسینی 
