هومان ، شیرین ترین فصل زندگی عاشقانه مامان و بابا

پنجشنبه خونوادگی

شاهزاده هومان من،امروز پنجشنبه است و پرستار. نداشتی و. مامان کلی کار داشت در نتیجه دوتایی با هم رفتیم به کارام رسیدیم،اول که رفتیم دفترخونه برای یه سری کارای ثبت و بعدش خونه یلدا برای تحویل جنسایی که سفارش داده بودم از انگلیس بیاره،بعدشم رفتیم سر پروژه دونه به دونه واحدها رو با هم دیدیم، و شما هم طبق معممول کلی ماسه بازی کردی،بعدش به اتفاق بابا جونی رفتیم باشگاه سوارکاری اژدری برای یه میتینگ  معماری و. شما اونجا تنها نینی جمع بودی،چند دقیقه ای تحمل کردی و به صحبتا گوش کردی ولی بعدش با بابا و. بعدترش با مامان رفتی تماشای اسب و. هاپو و ورزشکارای تنیس باز. بعد از صرف ناهار دوباره. برگشتیم به پروژه ساختمانیمون سربزنیم و. بعدشم خسته و. کوفت...
2 دی 1395

پست عکسی شماره ۷

خب نوبت رسیده به عکسهای زیبای شما،البته اینا اپلودای گوشی همراه منه،کلی عکس زیای پاییزی وبرفی تو دوربین ازت دارم که هنوز فرصت نشده منتقلشون کنم،انشالاسر فرصت اونا رو هم تو پیجت میذارم کهبه یادگار. برات بمونه خوب من اینروزا نقاشی موردعلاقه شما کشیدن بادکنک پرباد و ترکیده و. کوچولو و گندست   وقت گذرونی با شما از بهترین دلمشغولی های مامانه💟💟💟     شیطونک منه این پسر خوشتیپ که به یه چشم به هم زدن از زمین و زمان بالا پایین میره     پارک باب اسفنجی برای همین یکی دو روز پیش     ...
27 آذر 1395

از هر دری سخنی

هومان خوبم شازده کوچولوی رویاهای من که دیگه به حقیقت پیوسته، عشقم امروز شنبه ۲۷اذر مصادف با میلادپیامبر ویک روز تعطیله،از صبح کلی بازی و شیطونی کردی،ظهر هم به همراه عزیز طاهره عمه ریحانهبرای صرف ناهار به رستوران قصر خورشید رفتیم. تجربه خوبی بود و محیط خوبی داشت ،بعد از ناهار یه سری به پروژمون در انقلاب زدیم و بعدش برگشتیم خونمون، شما از صبح یکسره بیدار بودی و. مشغول بازی و. شیطنت تا اینکه جدود نیم ساعت پیش از شدت خستگی بهونه گیریات شروع شد و. منم چرتغا رو خاموش گردم و شما رو بردم به اتاقت با اولین قصه کوتاه من دراوردی مامان اروم شدی و با اولبن لالایی خوابت برد. تازه ساعت ۸:۲۰است و منم از فرصت استفاده کردم و اومدم اینجا.   ...
27 آذر 1395

از پوشک گرفتن هومان قسمت آخر

هومانم دیگه با افتخار میتونم بگم در زمینه جیش و پیپی مرد شدی، مدتهاست که شرتت رو کثیف نکردی و مهم تر از همه اینکه خودت بم میگی بریم دستشویی، حتی اگه وسط بازی سخت مشغول باشی ولی بازم یادت نمیره و ازم درخواست میکنی بریم دستشویی. شکر خدا این مرحلم به خوبی و خوشی پشت سر گذاشته شد دوباره شما شدی هومان کوچولو قهرمان مامان😙😙😙😙   ...
14 آذر 1395

بامزه حرف زدنای آقا هومان در سن 27 ماهگی

عشق من، هومان قشنگ من، حرف زدنت تقریبا کامل شده، اتفاقات در طول روز رو شبا برام تعریف میکنی، از کارایی که کردی و چیزایی که دیدی و شنیدی رو برام تعریف میکنی. ولی هنوز چندتا از لغتا رو به طرز زیبایی شکسته میگی، مثلا همچنان به سمند سفید میگی ببند ببید، به آقای دکتر میگی آقای گرگر به تمیز میگی بندیز به عنوان مثال میگی رفتم حموم خودم شستم بندیز شدم😅😅😘😘💞 به زمین میگی بمبیل به نمیخوام میگی ممخوام به نگاه بکن میگی گنگاه بکن، به نقاشی میگی گنگاشی، به کمک میگی مومک، به قرمز میگی بنقز، به الماس میگی املاس، به عدد سه میگی سک عاشق سوالی حرف زدنتم، سرت رو یه جور مبالغه امیزی تکون میدی، قبل ازینک...
16 آبان 1395