کمی حرف و خاطره از شهریور 95
عزیزترینم، باهوشترینم ، تو این یکی دو هفته اخیر کلی سفر و مهمونی رفتیم، اولش که رفتیم تهران پیش خاله منیژه، عزیز جون و آقا جونم اومده بودن تهران بخاطر کسالت مامانم یا به قول شما ممی عزیز جون، خون، بوف، آقای دکتر... یه تولد خودمونی با یه کیک کوچولو خونه خاله جونت برپا کردیم، بعدش همراه آقاجون اینا رفتیم لاهیجان ،چند روزیم که اونجا بودی بازم کلی بت خوش گذشت و یه تولد کوچولوی دیگم اونجا برات گرفتیم، با فرشته یه عالمه بازی کردی،فرشته یه لب تاپ اسباب بازی داشت که شما خیلی خوشت اومده بود، وقتی برگشتیم گرگان وقتی دیدی بابا جونی داره دا لب تاپ کار میکنه یه نگاهی به لب تاپ و یه نگاهییم به من انداختی و پرسیدی لب تاپ من کو؟ کو ؟ منم گفتم شما ل...
نویسنده :
فریبا
12:43






