هومانم رسید از راه
پسرم، نور دیده ام،
امروز بعد از مدتها برات می نویسم
شما 21 مرداد 93 دنیایی شدی، دنیایی شدنت ماجرایی داره بس طولانی، که اونو هم گذاشتم یه روزی از همین روزا که آروم خوابیدی و بم فرصت میدی برات تعریف کنم،
امروز جمعه 4 مهره، از روزی که به دنیا اومدی تا الان من و بابا هر روز چیزای جدیدی ازت یاد میگیریم، مثل اینکه چه جوری دوست داری بخوابی، چه جوری دوست داری قطره هات رو بخوری، چه جوری دوست داری بغلت کنیم، چه جوری دوست داری حموم بشی ، پسر عزیزم ما حتی داریم معنی گریه ها و حالت چهره و چشم و لب هاتو یاد می گیریم، یاد می گیریم که مثلا این حالت یعنی خسته ای و به مامان بابا می گی کمکت کنیم تا بخوابی، یا مثلا این حالت یعنی مامان گرسنمه به من شیر بده بخورم... آخ که مامان عاشق فهمیدن معنی کاراته،
هومان جونم الان شما با چشمات و طرز نگاهت با ما حرف می زنی و سعی می کنی خواسته هات رو به ما بفهمونی، من و بابا هم چون تجربه اولمونه باید خیلی وقت بذاریم تا بفهمیمت، برای همین هم هست که از روزی که به دنیا اومدی تا الان نتونستم بیام اینجا و خاطراتتو بگم،
ولی قول می دم به زودی همشو تا اینجا برات تعریف کنم : قصه یه ماه آخر سفرت تو دلم ، قصه به دنیا اومدنت، قصه هفته اولت تو تهران و دید و بازدیدهای خاله منیژه و عمو فرزادت، قصه سفر برگشت به گرگان و سفر به لاهیجان و و و کلی ماجراهای جالب دیگه که همه اینا تو 40 روز اول زندگیت افتاده.
تو پست بعدی می خوام سیسمونی گیده شده و کاملت رو بذازم، آخه تختت بالاخره آماده شد
فعلا بوس تا پست بعدی



هومانم رسید از راه 
