هومان ، شیرین ترین فصل زندگی عاشقانه مامان و بابا

هومان دنیایی می شود

1393/8/5 17:58
نویسنده : فریبا
354 بازدید
اشتراک گذاری

هومانم، پسر خوش تیپم ، امروز می خوام قصه دنیایی شدنت رو برات بگم،

مامان جون مدتی بودشبا تو دلم خیلی وول می خوردی، نمی تونستم درست بخوابم برای همینم تا نزدیکای 4 صبح تو خونه با هم راه می رفتیم، خیلی نگران بودم ، چون 40 هفتم داشت پر می شد وی خبری از اومدنت نبود، بابا می گفت پسرمون تو دلت جا خوش کرده، اونجا جاش گرم و نرمه دلش نمی خواد بیاد بیرون، ازونجایی که تاریخ عقد من و بابا 16 مرداده خیلی دلمون می خواست تو هم همون روز به دنیا میومدی، من تمام دوران بارداری رو به همین امید بودم که 16 مرداد روز عشقمون با اومدن تو تکمیل بشه، ولی هر چقدر تمرکز کردم انگار فایده ای نداشت، 16 ام اومد و رفت ولی خبری از اومدن شما نبود، خیلی نارحت و بی قرار شده بودم والبته خسته.

لحظه ها سنگین و تنبل شده بودن، قصد گذشتن نداشتن، روزهای کشدار... شبهای پر درد بی پایان ... 

چند بار به امید به دنیا اومدن تو بابا رو نصفه شب بیدار کردم تا بیمارستان رفتیم ولی دست خالی برگشتیم، تا آخرین شب که مامان بزرگ و بابا بزرگت تو خواب بودن دیدم دردم داره جدی می شه، یواشکی بیدار شدم و تو هال راه رفتم ولی دردش کمتر نمی شد باباتو دوباره بیدار کردم گفتم به گمونم این دفعه دیگه جدیه، رفتم سریع دوش گرفتم و با بابات رفتیم بیمارستان، بابا بم می گفت این دفعه هم دست خالی برگردیم من می دونم و تو!!! خطا

رفتیم اورژانس، گفتن باید بستری بشی و  3 سانت تو خونه باز شدی، فکر می کردم دردش خیلی شدیده و حتما 4 -5 سانتی باز شدم برای همینم رفتم بیمارستان ، وقتی دستگاه ان اس تی رو وصل کردن فهمیدم دردم از صفر تا صد در حد 60-70 هست، تصورشو نمی کردم دردی ازین بیشتر هم باشه، بعد از بستری شدن دهانه رحم از 3 به 4 که می خواست باز بشه کلی غربتی بازی در آوردم،  ( آخه تحمل دردم خیلی پایینه مامانی ، نمی دونم با چه انگیزه ای رفتم سمت زایمان طبیعی) کارهای مربوط به پذیرش و بستری رو بابا انجام داد منم رفتم بخش زایمان، لباس هامو عوض کردم، گان رو پوشیدم، ازم یه نمونه خون گرفتن و بردن داخل یه اتاق خیلی بزرگ و تر تمیز، یه تخت مخصوص زایمان و تخت بیمارستانی و کپسول های گاز و سرویس بهداشتی فرنگی و وان و یه نیم ست نشیمن داشت، وقی رفتم اونجا دیگه دردی نداشتم و با شوق و ذوق اتاق رو نگاه می کردم، از ماما خواستم بابا هم بیاد داخل گفتن فعلا اجاز نداره بیاد، منم برای خودم می چرخیدم، تا اینکه دوباره دردا اومد سراغم، عزیزم لحظات سختی بود ولی شیرین، چون می دونستم آخر این دردا تو میای بغلم..

 تو همین فاصله بارها و بارها شدت انقباضم به 100 در صد می رسید که واقعا وحشتناک بود ( همین وقتها بود که التماس می کردم سزارین کنید ، ولی هیچکی محلم نداد  )

همیشه دلم می خواست تو رو تو آب به دنیا بیارم ولی دکتر اومد و گفت شرایطش رو ندارم، بم پیشنهاد داد از اپیدورال استفاده کنم، اپیدورال برای من ک مثل معجزه بود ، بعد که 4 سانت باز شد اپیدورال زدن، واقعا عالی بود، وقتی شدت درد انقباض به 100 در صد می رسید من دردی در حد 40- 50 داشتم، بعد ازون دردهای شدید درد 40-50 برام خنده دار بود، کلی سرحال بودم برای خودم، همین موقع بود که بابایی هم اومد ،  با بابایی می گفتیم و می خندیدیم ، انگار نه انگار که دارم می زام  

حدودا 2 ساعت طول کشید که از 4 سانت به 10 سانت رسیدو و خوشحال که به زایمان نزدیک شدم و دیگه آخراشه و به همین سادگی دارم طبیعی می زام... ولی چشمت روز بد نبینه پسرکم، هرچی زور می زدم مگه  میومدی بیرون، پسر گلم، قند نباتم حسابی وزن گرفته بودی، و بدتر از همه بند ناف دو دور پیچیده بود دور گردنت، من هی زور می زدم پسرکم میومد بیرون، دوباره انگار که کش بت وصل شده باشه دوباره بر می گشتی داخل، خیلی ضعیف و مستاصل شده بودم، دیدنت روی تو برام شده بود یه آرزوی دور از دسترس، انگار این انتظار قرار نبود تموم شه...

آرزو می کردم کاش سزارین شده بودم 10 دقیقه ای تموم شده بود، دکتر می گفت دیگه از سزارین گذشته، خودت باید زور بزنی... غمگین 

تا اینکه دکتر کمک کرد  بند ناف رو آزاد کرد و یه مامای دیگه هم افتاد رو شکمم از بالا زود زد و بچه رو کشیدن بیرون،  هومان قشنگم با وزن 3850 و دور سر 34 به دنیا اومدی، لحظه خیلی زیبایی بود، خیلی خیلی زیبا....

تولدت مبارک عشقم محبتمحبتمحبت


 

 

 

 

 

پسندها (1)

نظرات (2)

مامانِ بهار
5 آبان 93 18:45
قدم نو رسیده مبارکککک ___________________¶¶¶¶¶¶¶¶¶ _______________¶¶¶¶¶777777¶¶¶ _____________¶¶¶77777¶¶¶¶¶¶7¶¶¶ ____________¶¶777¶¶¶¶¶77777¶¶¶77¶¶¶¶ ____________¶¶¶¶7777777¶¶¶¶¶777¶¶7¶ _____________¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶777777¶¶77¶ _____________7777777777777777¶¶777¶ _____¶¶____¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶777¶¶77¶¶77777¶ _______¶¶___¶¶777777¶¶¶77777¶777777¶¶ ________¶¶___¶¶77777777¶¶77¶¶7777777¶ _________¶____¶¶77777777777¶77777777¶ ________¶¶_____¶7777777777¶¶77777777¶ _______¶¶______¶¶777777777¶777777777¶ ______¶_________¶¶7777777¶¶77777777¶¶ _____¶___________¶¶7777777777777777¶ ____¶______________¶¶7777777777777¶¶ ___¶_________________¶¶¶¶777777¶¶¶¶ __¶¶_________________¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ _¶¶__________________¶¶___¶¶¶¶¶__¶¶ _¶¶________¶¶¶¶¶______¶____¶¶¶____¶ _¶¶______¶¶____¶¶¶_________¶¶¶ _¶¶_____¶________¶¶________¶¶¶__¶¶¶¶¶¶¶ __¶¶____¶_________¶¶______¶¶¶_¶¶¶§§§§§§¶¶¶ ___¶____¶¶__¶¶_____¶_¶___¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶§§§§§§§¶ ____¶¶___¶¶___¶¶__¶¶_¶¶_¶¶¶__¶§§§§§¶¶¶§§§§§¶ _____¶¶____¶¶¶____¶¶_¶¶¶¶¶____¶¶§§§§§§¶¶¶§§¶ ______¶¶_________¶¶__¶¶¶________¶¶¶§§§§§§¶¶¶ ________¶¶¶____¶¶¶__¶¶¶____________¶¶¶¶¶¶¶¶¶ __________¶¶¶¶¶¶___¶¶¶ __________________¶¶¶
فریبا
پاسخ
متشکرم عزیزمممممم
مامانی امیرحسین جونی
29 آذر 93 21:08
آفرین به این مامان شجاع منم خیلی دوست داشتم طبیعی زایمان کنم ولی حیف نمیشد قدم گل پسری مبارک باشه براتون خدا حفظش کنه وبلاگتونو کامل خوندم لینکتون کردم با اجازه بوس واسه گل پسری
فریبا
پاسخ
مرسی عزیزم نظر لطفتونه