پسرم قهرمان میشود
عزیز دل مامان، مدتهاست دارم به این فکر میکنم که چجوری شما رو از سینه بگیرم، با هرکسی که تجربه ای تو این زمینه داره مشورت میکنم و راههای احتمالی موجود رو بررسی و سبک سنگین میکنم، مامانی من، بدجوری دلم برای خاطرات شیر خوردنت و اون اولین باری که سینم رو گرفتی و مکیدی تنگ شده، چه حس زیبا و دلنشینی بود، وقتی شیره وجودم در رگهات جاری شد وبه تو توان نیرو داد تا رشد و نمو کنی، کپلی و بزرگ بشی حتی از نمودار بدو تولدت بالاتر بری، واقعا حس لدت بخشی بود وقتی 6 ماه تمام از شیره عشق وجود من تغذیه کردی و من هر روز و هر روز شاهد تغییرات جسمی تو بودم ،قدت رو با قد خودم زمانی که کنارم دراز کشیده بودی و خواب بودی قیاس میکردم، و به این فکر میکردم روزی میرسه که قدت از مامانیم میزنه بالاتر. عشق جاویدان من تو با تمام کوچکی که داشتی توانمند و پرحوصله بودی برای بزرگ شدن، و من شاهد و امیدوار به روزای خوب و قشنگی که با هم خواهیم داشت. 20 ماه و 8 روز از به دنیا اومدنت گذشته ، 20 ماه 8 روز بغل در بغل من گریه کردی، شیر خوردی خوابیدی، بوئیدمت ،بوئیدیم، خیره در چشمانم شدی ، غرق شدم در چشمان سیاهت، لبخند زدی ،به اوج رسیدم و پرواز کردم.
عشق من امروز روزیه که ثابت میکنی قهرمانی. دیشب انگار بو برده باشی آخرین لحظات عشق بازی تو و سینه های مامان هست تا توانستی نوشیدی و مست شدی، تا صبح چندین بار طلب کردی و من بی دریغ به تو بخشیدم، صبح ساعت 7 که چسب زخم هایی که مدتهاست داروخانه چی به جای پول خورد به ما داده بود وبی استفاده مونده بود رو به نوک سینه ام زدم، در همین حین صدای ناله های به معنی اینکه مامان بیدار شدم بیا بم شیر بده به گوشم رسید، من دوان دوان به سمت اتاقت اومدم، شما عادت داشتی صبحا که بیدار میشدی با یه حالت گیجی و منگی خودت رو تو بغلم گوله میکردی و سراغ سینم رو میگرفتی، منم بت شیر میدادم و از گرمای تنت لذت میبردم، ولی اینار که بیدار شدی بغلت نکردم بجاش با هیجان پرده رو کنار کشیدم و ازت خواستم بیای لب پنجره و منظره خیس خیابون رو در حالی که بارون به شدت میبارید رو تماشا کنی، تو هم اومدی و گفتی آبا آبا، گفتم اب بازی نه، باروون، این ابی که از اسمون میاد اسمش بارونه، هیجان زده شده بودی و صدای شادی از خودت درمیاوردی و من تو دلم خدا رو شکر میکردم ازینکه تا این لحظه شیر خوردن از سرت افتاده. صبحونه رو به دلیل بارون شدیدی که میومد بابا مونده بود خونه سه نفری تو آشپزخونه خوردیم، برای اولین بار چایی شیرین کمرنگ خوردی و خیلیم خوشت اومد، بعد از نوشیدن چای سرت رو تکون میدادی و میگفتی به به، با این کارات و ژست و اداهات شادی تو تک تک سلولهای من و بابا دوید، واقعا کیف کردیم.بعدش من و بابا رفتیم سر کار، نزدیکای ظهر برگشتیم و تو با دیدن دوییدی سمت من و دستم رو گرفتی بردی تو اتاق خواب ما و گفتی لالا، یاجور مواقع عادت داشتی سینم رو بگیری و لالا کنی، من که همچنان چسب زخم رو سینم بود، از یقه سینم رو نگاه کردم و با حالتی ناراحت گفتم اوف شده، تو دل تو دلت نبود سینم رو ببینی، بعد از چند بار تقلا کردن بالاخره سینم رو نشونت دادم، با دیدنش جا خوردی، یقه خودت رو کشیدی تا سینه خودت رو ببینی، منم نگاش کردم و گفتم ماو تو اوف نشده، بعد اشاره کردی به سینه بابا، بابا هم سینش رو نشون داد، گفتم مال بابام اوف نشده، دوباره اشاره کردی که سینه من رو ببینی بازم مال خودم رو نشون دادم گفتم اوفه، بعدتو ناراحت گفتی لالا، گفتم اره میدونم خوابت میاد ولی سینم اوف شده نمیتونم شیر بدم، ولی میتونم بدارمت رو پا و تکونت بدم تابخوابی، تو هم انگار که چاره ای نداشته باشی با بی میلی ولی بدون لجبازی و بدقلقی قبول کردی رو پام دراز بکشی، همینطور که خمار خواب بود دو سه بار گفتی اوف، قلبم تکون میخورد، عزززییزززم، چقدر ناراحتی، سینه مامان اوف شده، معذرت میخوام پسرم که مجبور شدم بگم اوف شده، درواقع اگه بیشتر ازین از سینه تغذیه کنی رشد و نموت اوف میشه، دیگه به اندازه کافی بزرگ شده که به سینه مامان احتیاج نداشته باشی، پسرم الان که برات اینا رو مینویسم شما رو تخت مامان خوابیدی، منتظرم بیدار بشی و بقیه روز رو با هم سپری کنیم، منم باید امروز رو خوب استراحت کنم چون احتمال میدم شب پر ماجرایی داشته باشیم، نمیدونم تا کی میتونی صبوری کنی و تقاضای سینه نکنی، نمیدونم چطور میتونی با این تغییر بزرگ تو زندگی سازگار بشی، پسرم تا اینجا که مثل یه قهرمان واقعی عمل کردی، پسرم من به تو افتخار میکنم

پسرم قهرمان میشود 