پسرم قهرمان میشود2
خوب ترین پسر دنیا، دیروز من شرمنده مرامت شدم که چجوری با اینکه دلت سینه میخواست اصلا سمتش نیومدی، فقط گاهی زیر لب میگفتی ممی ممی بووف، گاهیم میومدی سینم رو نوازش میکردی و در حالی که چشم تو چشمم دوخته بودی میگفتی بوووف، پسر اقای من ، دیروز تمام مدت با هم بازی کردیم تا شما کمتر نبود سینه رو حس کنی،راستی به پلو هم میگی لو، زانو و قوزک و پاشنه و پنجه پا رو هم یاد گرفتی نشون بدی، از قوزک خیلی خوشت اومده، همه کتابات رو دیروز با هم مرور کردیم، یه عالمه دودو بازی و بپر بپر کردیم، در حالی که میخندیدی من غم پشت چشمات رو میدیدم، میدیدم چطور سعی داری از من غصه خوردنت رو پنهون کنی، ولی پسرم، من مادرتم، من میفهمم، حتی اگه بت نگاه نکنم، حتی اگه فقط دستات تو دستم باشه، حدود ساعت 10 شب اماده خوابیدن شدی، اول بابا خواست لالات بده، ولی تو مثل موش چهار دست و پا حروت میکردی و میومدی سمت اتاق من، با یه دلبری خاصی نگام میکردی و میپرسیدی بوف؟ منم میگفتم اره بوف، دوباره میرفتی تو اتاق خودت پیش بابا که منتظرت بود، چندبار این رفت و آمدا تکرار شد، تا اینکه بالاخره دست منو کشیدی و ازم خواستی بیام اتاقت، منم قبول کردم و گذاشتم رو پام، دستات رو اوردی جلو. اون دستای کوچیکت رو گرفتم، دستام رو فشار دادی و همزمان چشمات رو بستی و فشارشون دادی. انگار که میخواستی درد و غمت رو فشار بدی تا بره، یا غورتش بده، صبح با پوشک کثیفت بندازمش سطل آشغال. نمیدونم چی تو سرت بود، ولی هرچی که بود غم سنگینی بود. حدود ساعت یک بیدار شدی به من اشاره کردی که بیام و سینه بت بدم، من تعلل کردم، یواش یواش اشاره هات با گریه و جیغ همراه شد، انگار که بغضت بالاخره ترکیده باشه، سنگینی دلت رو خالی کردی. میخواستم بغلت کنم دستم رو پس زدی، میخواستم نوازشت کنم، بم اجازه ندادی، خواستم بت آب بدم، آب رو هم رد کردی، دلم گرفت پسرم، یواش یواش صدای گریه هات تبدیل به هق هقی اروم و منقطع شد، چشمات رو بستی و کمتر از 5 دقیقه دوباره خوابیدی. نگات میکردم، قلبم تند تند میزد، سعی میکردم صدای نفس کشیدنم مانع خوابیدنت نباشه، وقتی که حس کردم خوابت سنگین شده سینم که از شدت ازدیاد شیر متورم و دردناک شده بود رو بیرون اوردم ،سمت لبت، مماسش کردم، امتناع کردی، یک بار گرفیتش و دوباره تفش کردی، تو دلم معذرت خواهی کردم، دوباره تلاش کردم و اینار مک زدی، یه بار، دو بار... چندین بار... مک قوی و شمرده شمرده. ازت تشکر کردم ، بابت اینکه درد مامان رو کاهش دادی، کاشکی میتونستم منم مسکن درد تو باشم.
تا حدود ساعت 5 دوباره با گریه بیدار شدی، میدونستم نمیذاری بغلت کنم، آروم آروم پشتت رو نوازش کردم و پیس پیس کردم تا بخوابی، اینبارم کمتر از5 دقیقه خوابت برد. ولی دیگه سینه ندادم، ترسیدم یادت بمونه سینه مامان بوف نشده.
حدود 8 بیدار شدی،انگار که یادت باشه بوفم ازم سینه نخواستی، با دلخوری خاصی نگام کردی، سرت رو نوازش کردم و بت گفتم بیا ببین امروز هوا آفتابیه، دیگه از ابرای بارونی خبری نیست، بیا ببین آبا کجا رفتن، تو هم مثل پسرای آقا اومدی با من لب پنجره و ابرای سفید پنبه ای رو نشونم دادی.
خوشگلم الان که مینویسم برات ظهره، پرستارت تو رو خوابونده، منم برم بخوابم تا پر انرژی و قوی باشم، اگه شد عصری میبرمت بیرون تاب بازی و لولو سواری کنی.
دوست دارم عشقم💕💕💕💕

پسرم قهرمان میشود2