هومان ، شیرین ترین فصل زندگی عاشقانه مامان و بابا

هومان و عزاداری حسینی

پسر خوبم، امسال 20ام مهرماه تعطیلات تاسوعا و عاشورا لاهیجان بودیم، بماند که چقدر با فرشته و خاله جون و عزیز جونت بازی کردی، در کنار همه اینا یه تجربه جدید دیگه تو زندگیت داشتی، برای اولین بار دسته و مراسم عزاداری امام حسین رو دیدی، تو خونه وقتی میخواستم شلوار سیاهت رو تنت کنم گفتی  بلبار(شلوار) آبی بپوشم، گفتم نه داریم میریم دسته، اونجا همه لباس سیاه میپوشن، شما هم خب به حرفم توجه کردی و قبول کردی شلوار سیاهت رو پات کنم. زنجیر و هدبند امام حسین رو از گرگان برات خریده بودم ولی نگهشون داشتم تا تو دسته بت بدم که کاربردش رو خوب متوجه بشی. روز عاشورا خیلی شانس آوردیم که هوا آفتابی بود، ساعت 11:30 به اتفاق بابا جون و عزیز جون و آقا جون رفتیم...
25 مهر 1395

پسر باهوش من

هومان جان، جان جانان ،پسر کنجکاو من، شما علاقه شدیدی به ماشین داری، و ادما رو با ماشیناشون میشناسی، و هروقت تو خیابون ماشین آشنایی میبینی اسم صاحب اون ماشین رو میگی،فرقیم نمیکنه رنگش عوض شده باشه، یا ماشین رو از جلو یا پشت و حتی از پشت ستون یا درخت ببینی ،با یه نگاه نوه ماشین و صاحبش رو تشخیص میدی، البته این توانایی رو از خیلی وقت پیش داشتی، الانم که راحتتر صحبت میکنی اسم مدل ماشینا رو هم داری یاد میگیری. مثلا از میپرسم ماشین مامان چیه؟ میگی لیفان، میپرسم ماشین بابا چیه؟ میگی ببند (سمند) ، ماشین عمو؟ پراید، ماشین اقا جون ، اسپورتیج( البته اینو یه چیز خاصی میگی که واقعا قادر به نوشتنش نیستم) ماشینا رو که تو خیابون با سرعت زیاد میرن رو می...
26 شهريور 1395

پسر مستقل من تو غذا خوردن

به ترینم، شاهزاده کوچولوی من، به شما تبریک میگم، دیگه میتونی خودت تر و تمیز با قاشق خودت غذا بخوری، خیلی احتیاط میکنی دور و برت رو کثیف نکنی موقع غذا خوردن، به خوبی میتونی قاشق رو کنترل کنی، در کل پسر تر و تمیز و شیکی هستی، به نظافت اهمیت زیادی میدی، هرجایی که کثیف باشه نشون میدی و میگی کئیفه😄😄😄 ...
21 شهريور 1395

چکاپ دو سالگی

پسر عزیزتر از جانم، ای نور چشمانم، همونطوری که قبلا گفته بودم مدتیه نگران وزن نگرفتنت هستم، مدتهاس اشتهای بسیار خوبی داری، رشد قدیتم هزار ماشالا عالیه،الان 90 سانتیمتر هستی، ولی وزنت روی 12 کیلو مونده، تا 12.5 هم میرسی ولی دوباره بعد از چندبار مدفوع به 12 برمیگردی. تا چند وقت پیش از خاله محدثه شنیدم که متخصص آلرژی خوبی داریم تو این شهر و خودش تو مطب تست آلرژی میگیره، منم که همیشه مشکوک به آلرژی بودم، چون روی رون پاهات هم از بعد از یکسالگی دونه زده و خوب نمیشه، تا اینکه دیروز بردیمت پیش دکتر کلانتری متخصص آسم و آلرژی. وقتی از ماشین پیاده شدیم بت گفتم داریم میریم پیش آقای دکتر، شما گفتی گوششش؟ گفتم شاید گوشاتم معاینه کنه، شمام عه اوه ...
6 مرداد 1395

هومان من تو تخت خودش میخوابه😄😄😄

پسر خوبم یکی دیگه از موفقیت های شما خوابیدن شما تو تخت خودت هست، تقریبا از زمانی که شیر مادر رو ترک کردی شبا راحتتر میخوابی و کمتر بیدار میشی، ولر همچنان رو زمین رو تشک دو نفره کنار تختت تو اتاق خودت میخوابیدی، تا اینکه تو هتل بدروم رو تخت تک نفره میخوابیدی، ارتفاعشم کم بود و خودت به راحتی میتونستی ازش بالا پایین بری، تا اینکه برگشتیم گرگان و شما به من گفتی لالالالا، منم که مشغول کار تو آشپزخونه بودم به شما گفتم بری تو اتاق و خودمم کارم تموم بشه میام پیشت لالا کنی، وقتی رسیدم به اتاقت با منظره قشنگی رو برو شدم، اینکه شما رفته بودی رو تخت خودت دراز کشیده بود، اولین بار بود دیدم تختت رو به عنوان جای خواب قبول کردی.مدتی بود حفاظهای بلند تختت ر...
22 تير 1395

مدل خوابیدن هومان، پسر با شخصیت و آقای من

هومان پسری، بعد ازینکه از شیر خودم گرفتمت نشونه های بزرگ شدن رو زیاد در تو میبینم، یکیش همین مدل خوابیدنته، البته از اولشم دوست نداشتی رو پام باشی، سینه میگرفتی و با سینه خوابت میبرد، الانم مثل آدم بزرگا سرت رو میذاری رو بالش، گاهی بغلم میکنی، نوازشم میکنی و منم نوازشت میکنم، حتی دستم رو میگیری میذاری اونجایی میخوای نوازش بشی، مثلا رو سرت یا پشتت، یواش یواش که خمار میشی خودت رو کنار میکشی یه غلت میزنی و کم کم صدای نفس کشیدنت منظم و آروم میشه میفهمم دیگه خوابت برده و خودم هم میرم تو اتاق خودمون میخوابم، آخ که دلم لک زده بود برای خوابای بدون توقف، هرچند عادت کردم شب تا صبح چندبار بیدار شم و چک کنم شما حالت خوبه؟ پتو رو روی خودت نگه داشتی؟ ...
11 ارديبهشت 1395

پسرم قهرمان میشود2

خوب ترین پسر دنیا، دیروز من شرمنده مرامت شدم که چجوری با اینکه دلت سینه میخواست اصلا سمتش نیومدی، فقط گاهی زیر لب میگفتی ممی ممی بووف، گاهیم میومدی سینم رو نوازش میکردی و در حالی که چشم تو چشمم دوخته بودی میگفتی بوووف، پسر اقای من ، دیروز تمام مدت با هم بازی کردیم تا شما کمتر نبود سینه رو حس کنی،راستی به پلو هم میگی لو، زانو و قوزک و پاشنه و پنجه پا رو هم یاد گرفتی نشون بدی، از قوزک خیلی خوشت اومده، همه کتابات رو دیروز با هم مرور کردیم، یه عالمه دودو بازی و بپر بپر کردیم، در حالی که میخندیدی من غم پشت چشمات رو میدیدم، میدیدم چطور سعی داری از من غصه خوردنت رو پنهون کنی، ولی پسرم، من مادرتم، من میفهمم، حتی اگه بت نگاه نکنم، حتی اگه فقط دستات ...
30 فروردين 1395

پسرم قهرمان میشود

عزیز دل مامان، مدتهاست دارم به این فکر میکنم که چجوری شما رو از سینه بگیرم، با هرکسی که تجربه ای تو این زمینه داره مشورت میکنم و راههای احتمالی موجود رو بررسی و سبک سنگین میکنم، مامانی من، بدجوری دلم برای خاطرات شیر خوردنت و اون اولین باری که سینم رو گرفتی و مکیدی تنگ شده، چه حس زیبا و دلنشینی بود، وقتی شیره وجودم در رگهات جاری شد وبه تو توان نیرو داد تا رشد و نمو کنی، کپلی و بزرگ بشی حتی از نمودار بدو تولدت بالاتر بری، واقعا حس لدت بخشی بود وقتی 6 ماه تمام از شیره عشق وجود من تغذیه کردی و من هر روز و هر روز شاهد تغییرات جسمی تو بودم ،قدت رو با قد خودم زمانی که کنارم دراز کشیده بودی و خواب بودی قیاس میکردم، و به این فکر میکردم روزی میرسه که...
29 فروردين 1395

زبل خان مامان

سلام مامانی، خیلی وقته میخوام برات مطلب بنویسم ولی واقعا فرصتم خیلی کمه، صبحها پرستارت پیشت هست و من و بابا بیرون از خونه کلی کار داریم ، ولی بعد از ظهرها حسابی با هم بازی میکنیم، از بازی هایی که خوشت میاد و بارها و بارها دوست داری با هم انجام بدیم اینا که من صدای هاپو دربیارم و دنبالت بدوئت، تو هم از خوشحالی جیغ میکشی و میدویی، دوست داری من و تو بابا با هم دستامون رو بگیریم و حلقه برنیم و بچرخیم شعر ما گلیم ما سنبلیم رو بخونیم، دوست داری من و بابا دست و پاهات رو بگیریم و تو هوا تابت بدیم، دوست داری من و تو با هم روبروی هم بشینیم و صورتامون رو به هم نزدیک کنیم و از ته دل جیغ بکشیم. از کارهای جدیدت برات بگم که یاد گرفتی شلوارت رو خود...
22 دی 1394