بیمارستان صارم
مامان جون ، شنبه 17 خرداد 93 وقت ویزیت داشتم با دکتر حمیر ا مصدق در بیمارستان صارم تهران، برای همین من و بابایی پنج شنبه حدود های ساعت 4 راه افتادیم به سمت تهران، من وبابایی سفرهای ماشینی مون رو خیلی دوست داریم، آخه بهترین موقعیته برای اینکه دو تایی با هم صحبت کنیم و از خاطراتمون و نظراتمون برای هم دیگه بگیم... تو راه من برای بابایی لقمه میگیرم و میذارم دهنش، براش قهوه میکس درست میکنم و فوتش میکنم که بابایی وقتی می خوره دهنش نسوزه، و با هر کلکی که بلدم سعی می کنم سر حال نگهش دارم تا بتونه خوب و بدون خستگی رانندگی کنه، بابایی تو راه گاهی وقتا برام آهنگای درخواستی هم اجرا می کنه.. من خیلی صدای بابایی رو وقتی آواز می خونه دوست دارم... سفرای ماشینی مون واقعا مفرح و باحالن... اینار البته سه نفری سفر کردیم، من دائم دستم رو شکمم بود که اگه ماشین تکون شدیدی داشت بتونم کنترلش کنم و شما خیلی اذیت نشی... گاهی وقتا هم قربون صدقت می رفتم و بات صحبت می کردم، عزیزکم بالاخره حدودای ساعت 11 شب رسیدیم خونه، مامان بزرگ و بابا بزرگ لاهیجانیت زودتر از ما رسیده بودن و در حد توانشون خونه رو گردگیری کرده بودن که گرد و خاک خونه شما رو اذیت نکنه،
مامان بزرگ برای من یه پیرهن راحتی تو خونه ای هم دوخته بود، گلای خیلی قشنگی داره، اون شب من و بابایی به سختی خوابمون برد، آخه جای خوابمون عوض شده بود و ما خیلی به تشک و بالش خودمون عادت داریم، و وقتی عوض می شه واقعا اذیت می شیم تا خوابمون ببره...
خلاصش فردا جمعه به یاد خاطرات دوران قبل از عقدمون من و بابایی رفتیم بلو داک و یه صبحانه ممشتی خوردیم، ولی مثل قدیما بمون حال نداد، نمی دونم کیفیتش پایین اومده بود یا اینکه راست می گن با تکرار کردن خاطرات نمشه اونا رو دوبار تجربه کرد، این تکرارها فقط یه حس خیلی ضعیف تر از گذشته هستند!!!
به هر حال بعدشم رفتیم پاساژ پروانه تا عتیقه ببینیم ، اینجا هم مثل اون دفعه اولی که دیده بودم بمون حال نداد، به نظرمون جنساش خیلی بنجول شده بودن...
تا اینکه مامان بم زنگ زد و گفت رفتن خونه عمو یدالله، مام سر خرو کج کردیم به سمت خونه عمویدالله، یه استراحتی کردیم و دوباره برگشتیم خونه تا دوش بگیرم، آخه از صبح کلی تو هوای گرم تهران فعالیت کرده بودم و حسابی چرک شده بودم، غروبشم با بابایی رفتیم هایپر مارکت و چندتا خرت وپرت خریدیم و شب خسته و مونده برگشتیم خونه....
تا شنبه صبح که با بابابزرگ و مامان بزرگ رفتیم بیرون برای خرید یخچال فریزر جنس خوب، آخه اینی که الان هست خوب خنک نمی کنه، مامانم می گه نینی که به دنیا میاد باید همه جور خوراکی تو یخچال و فریزر باشه که بعدا دچار مشکل نشیم...
بالاخره بعد از چندجا گشتن یخچال فریزر مورد نظر حریداری شد، برگشتیم خونه، ناهار خوردیم، یه استراحت کوتاه کردیم، ساعت 2 راه افتادیم به سمت بیمارستان صارم، بیمارستان واقعا شیک و تر تمیزی هست، از پرسنلش گرفته تا خود دکتر و ساختمونش همه چیش واقعا خوبه، وقتی وارد لابیش شدم از انتخابم خیلی خوشحال و راضی شدم، زایمان در تهران یه مقدار درد سر داره برام ولی وقتی فکر می کنم می بینم ارزش شما بیشتر از این حرفاست برام... برات زحمتاشم به جون قبول می کنم عزیزکم
کارای تشکیل پروند رو انجام دادم و راس ساعت 2:30 اسمم و خوندن که وارد اتاق دکتر بشم، یه ماما تو اتاقش داشت، پرونده های پزشکیمو ردیف کرد و به دکتر داد، دکتر تا منو دید بم گفت به به چه مامان قشنگی داریم امروز، خانم دکتر خیلی خوش برخوردبه، خیلی خوشم اومد ازش، یه دونه یه دونه گرونده هامو خوند ، وزن و فشار و صدای قلب شما رو ماما چک کرد، خود دکتر هم اندازه رحمم رو از روی شکم گرفت ، بم گفت خیلی وضعیتت خوبه، منم خوشحال و خندون برگشتم تو شالن انتظار که بابایی نشسته بود، رفتم پیشش و بش گفتم که چقدر ازین دکتر جدید خوشم اومده ...
بعداز ظهرش برای بیمه تریتا اقدام کردیم، آخه مامانی بیمه تکمیلی نیست، ولی خیلی خوب شد که بیمه تریتا رو پیدا کردم، قراره 30 درصد از هزینه های زایمان رو در ازای 145 هزار تومن پرداخت کنه،
اینجوری که قیمت گرفتم هزینه زایمان طبیعی 3500، سزارین 4500 ، در آب 4000 و اتاق خصوص 480 به هزینه های فوق اضافه می شه....
فردای اونروز برگشتیم به سمت گرگان تا منو بابایی چندتا از کارهای عقب مونده رو راست وریس کنیم، قرار شد برای 31 خرداد هم یه ویزیت دیگه بشم اونجا...
احتمالا اینبار که برم تهران ، همونجا بمونم.... تا تو بیای تو بغلم...
عزیز دلم این خاطره اولین دیدار شما با دکتر مصدق بود، امیدوارم بقیه دیدارهاتم به همین اندازه و حتی بیشتر خوب باشه..............
دوست دارم مامانی، مراقب خودت باش

بیمارستان صارم
