قصه ازینجا شروع نشد،... نوشته شد
هومان ، عزیز دلم ، نفسم، من وبابا خوشحالیم و خوشبخت، چون عاشقانه با همیم و با هم زیر یک سقف نفس می کشیم...
عشق من، از روزی که خدا تو رو تو دلم کاشت عشقمون وسیع تر شد، قلبمون تند تر تپید، و به طرز نا منتظرانه ای زندگیمون شیرین تر شد...
همه اینها رو مدیون وجود تو هستیم پسرم، امیدوارم اونطوری که سزاواری بتونیم دونه های عشق رو تو دلت بکاریم تا یه روزی شاهد شکوفا شدنش باشیم...
پسر قشنگم، خیلی متاسفم که همت نکردم و زودتر این وبلاگ رو برات نساختم، ولی از همون اولی که از وجودت با خبر شدم به فکر نوشتن خاطراتت بودم، برای همین هم گفتم قصه ازینجا شروع نشد... قصه از خیلی قبل تر ها، وقتی منو بابا برای اولین بار همدیگه رو دیدیم ( یا بهتر بگم متوجه حضور هم شدیم) شروع شد! البته مطمئن نیستم ازینجا هم شروع شده باشه، شاید از خیلی قبل تر ها شروع شد ولی خودمون خبر نداشتیم، هومان عزیزم حتما یادم بنداز تا برات قصشو بگم...
امروز که شروع به نوشتن کردم پنجم خرداده،این روزا هوا به شدت گرمه، و مامان که دانشگاه درس میده خیلی خسته می شه، و همش به خودش دلداری می ده که فقط یه هفته دیگه مونده تا کلاسا تموم بشه، آخه مامانی دلش می خواد زمان بیشتری رو تو خونه با گل پسرش خلوت کنه، می خواد با خیال راحت بشینه خونه و برای پسرش کتاب داستان و شعر بخونه، باش صحبت کنه و نوازشش کنه، می خواد روزاشو صرف چیدن اتاق آقا هومان کنه و تو ذهنش تصور کنه لذت بغل کردن پسر قشنگشو... بخصوص اون لحظه ای که سرشو می بوسه... وای که چقدر بی تابم برای رسیدن این لحظه...
عشق بی همتای من ، جونم برات بگه که حدود یک ماه پیش من و بابایی یه سفر یه روزه به تهران داشتیم( به خاطر تکمیل پرونده دانشگاه بابا) منم از فرصت استفاده کردم و از بابا خواستم تا یه سر بریم بهار برای خرید ملزومات شما ، خریدای خوبی کردیم که حتما عکسهاشو برات می ذارم، از طرفی اتاق کار بابا رو دارم تبدیل می کنم به اتاق خواب شما، هرچند راضی کردن بابا کار راحتی نبود ولی بالاخره به خاطر شما و دل مامانی کوتاه اومد... آخه بابایی خیلی دل مهربونی داره.... کمد لباسها و در برای کتابخونه بابایی آماده شده، وسایلی رو که تهیه کرده بودیم برات چیدم سرجاشون، فقط مونده یه تخت خواب و پایه برای سبد حصیری شما که وقتی به این دنیا پا گذاشتی بذارمت توش و کنار تخت خودمون بخوابونمت.
گل پسرم عکس های سیسمونیتو سر فرصت برات می ذارم اینجا... بابایی می دونه اینا رو به چه وسواسی انتخاب کردم، امیدوارم خودتم از دیدنشون لذت ببری و بتونی در صحت و سلامت کامل ازشون استفاده کنی...
دوست دارم... قول بده تو شکم مامانی خوب غذا بخوری و خوب استراحت کنی...
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

قصه ازینجا شروع نشد،... نوشته شد
