هومان ، شیرین ترین فصل زندگی عاشقانه مامان و بابا

کلی حرف و خاطره

هومان پسر جذاب مامان، الان شما 4 ماه و 10 روزت هست، شما هر روز منو بابا رو با شگفتی های زیادی روبرو می کنی. شما از روز دوم که خونه تهران بودیم بلد بودی لبخند بزنی، تقریبا 10 روزت که شد با چشمات  روی اجسام تمرکز می کردی، از همون ابتدا سرت رو می تونستی بالا نگه داری،البته زود خسته می شدی و  یه کم گردنت نیاز به روغن کاری داشت که چرخش سرت رو به نرمی انجام بدی، حتی یادمه وقتی خواب بودی خودت سرت رو اینور اونور می کردی که خستگی سر و گردنت رو بگیری،من واقعا به پسر زرنگی مثل تو افتخار می کنم. وقتی دو ماه و نیمت شد اولین خنده های صدا دارت رو شنیدیم، وقتی خونه خاله منیژه جشن سه ماهگیت رو می گرفتیم و خاله سعی می کرد ویتامین آد شما ر...
29 آذر 1393

پست عکسی

این پست رو اختصاص دادم به عکسای گول پسر  یک روزگی هومان - عکس در بیمارستان     سه روزگی هومان     8 روزگی هومان     10 روزگی هومان   12 روزگی هومان   20 روزگی هومان   25 روزگی هومان   40 روزگی هومان   40 روزگی هومان   50 روزگی هومان   دو ماه و ده روزگی هومان   دو ماه و پانزده روزگی هومان   دو ماه و شانزده روزگی هومان ...
5 آبان 1393

هومان دنیایی می شود

هومانم، پسر خوش تیپم ، امروز می خوام قصه دنیایی شدنت رو برات بگم، مامان جون مدتی بودشبا تو دلم خیلی وول می خوردی، نمی تونستم درست بخوابم برای همینم تا نزدیکای 4 صبح تو خونه با هم راه می رفتیم، خیلی نگران بودم ، چون 40 هفتم داشت پر می شد وی خبری از اومدنت نبود، بابا می گفت پسرمون تو دلت جا خوش کرده، اونجا جاش گرم و نرمه دلش نمی خواد بیاد بیرون، ازونجایی که تاریخ عقد من و بابا 16 مرداده خیلی دلمون می خواست تو هم همون روز به دنیا میومدی، من تمام دوران بارداری رو به همین امید بودم که 16 مرداد روز عشقمون با اومدن تو تکمیل بشه، ولی هر چقدر تمرکز کردم انگار فایده ای نداشت، 16 ام اومد و رفت ولی خبری از اومدن شما نبود، خیلی نارحت و بی قرار شده ب...
5 آبان 1393

Every breath you take

پسر قشنگم که روز به روز مامان و بابا رو شیفته تر می کنی، با هر صدایی، با هر ادایی با هر نگاهی دلمون رو می لرزونی، این روزا وقتی بغلت می کنم و اندام ظریف و نحیفت رو بدنم حس می کنم ، کور میشم کر می شم، سرتا پا پر می شم از حس لامسه، می خوام با تمام وجود حس کنم تو رو،     تو رو که رو بدنم وول می خوری و نفس می کشی، تو رو که تنت گرمه و دلم رو گرم می کنه، تو رو که معصومی و پاکی و بی گناه..... عشق من، پسر کوچولوی من، دوست دارم    تو گوشم Every breath you take با صدای Sting نواخته می شه، آخ که انگار در وصف حال من خونده اینو، خیلی بم حال می ده وقتی تو بغلمی، بلد نیستم اینجا چه جوری لینک بدم گوش کنی این آهنگ ، ولی...
5 آبان 1393

هومانم رسید از راه

پسرم، نور دیده ام، امروز بعد از مدتها برات می نویسم شما 21 مرداد 93 دنیایی شدی، دنیایی شدنت ماجرایی داره بس طولانی، که اونو هم گذاشتم یه روزی از همین روزا که آروم خوابیدی و بم فرصت میدی برات تعریف کنم، امروز جمعه 4 مهره، از روزی که به دنیا اومدی تا الان من و بابا هر روز چیزای جدیدی ازت یاد میگیریم، مثل اینکه چه جوری دوست داری بخوابی، چه جوری دوست داری قطره هات رو بخوری، چه جوری دوست داری بغلت کنیم، چه جوری دوست داری حموم بشی ، پسر عزیزم ما حتی داریم معنی گریه ها و حالت چهره و چشم و لب هاتو یاد می گیریم، یاد می گیریم که مثلا  این حالت یعنی خسته ای و به مامان بابا می گی کمکت کنیم تا بخوابی، یا مثلا این حالت یعنی مامان گرسنمه ...
4 مهر 1393

لحظه دیدار نزدیک است

. ﻫﺎﯼ ! ﻧﺨﺮﺍﺷﯽ ﺑﻐﻔﻠﺖ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ٬ ﺗﯿﻎ ! ﻫﺎﯼ ﻧﭙﺮﯾﺸﯽ ﺻﻔﺎﯼ ﺯﻟﻔﮑﻢ ﺭﺍ ٬ ﺩﺳﺖ ! ﻭ ﺁﺑﺮﻭﯾﻢ ﺭﺍ ﻧﺮﯾﺰﯼ ﺩﻝ ! - ﺍﯼ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﻣﺴﺖ - ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺳﺖ  عشق مامان، حدود 18 روز دیگه شما میخوای پا به این دنیا بذاری، هر روز لحظه شماری میکنم برای دیدنت ،هر لحظه به فکرت هستم، همیشه به این فکر میکنم که چه کارایی میتونم انجام بدم که برای بهترین نینی دنیا بهترین مامان دنیا باشم، هر روز دی وی دی های روانشناسی کودک رو گوش میکنم، کتاب میخونم، تو نت سرچ میکنم که بتونم اطلاعاتم رو راجع به تو ، کلوچه زندگی مامان و بابا اقزایش بدم، که خدای ناکرده از روی بی تجربگی باعث ناراحتیت نشم ، جیگر طلای من دیشب خوابت رو دیدم، چقدر زیبا بودی ، روی گوشت دست می کشیدم ،چقدر ک...
2 مرداد 1393