هومان ، شیرین ترین فصل زندگی عاشقانه مامان و بابا

خاطرات عزیز محاله یادم بره

پسر جونم امروز 24 اسقند 94 هست، آخرین روزای سال 94 رو با هم میگذرونیم، این روزای سال رو من و بابا خیلی دوست داریم، کوچه و خیابونا پره از آدمای جور و واجور، مغازه ها و پیاده رو ها پر میشه از تنگای شیشه ای و ماهی قرمزا 🐟 و گلای سنبل 🌹و ریزه میزه های هفت سین، انگار یه روح جدید به شهر دمیده میشه این روزا، یادش بخیر دوسال پیش همین موقع ها که تو تو شکم من بودی من و بابا هر روز عصرا میرفتیم پیاده روی و این حجم انبوه آدمای خوشحال نگاه میک ردیم، آخر مسیرم ختم میشد به ب ستی نعمت🍦😋😋😋 هفته پیش عزیز جون و آقاجون اومدن پیش ما گرگان و چند روزی با هم خوش گذروندیم، شما عزیز رو خیلی دوست داری، چون عزیز بات مهربونه و برات وقت میذاره و صد در صد به حرفات ...
24 اسفند 1394

پست عکسی شماره 😄😄😄2

عزیز دلم خیلی وقته اینجا برات عکس نذاشتم، دلیلشم این بود که که با تبلت اینجا رو چک میکنم و اینجا عکسای بزرگتر از 2 مگ رو نمیشه آپ کرد، اپلیکشن تغییر سایزم پیدا نمیکردم، ولی الان دوباره بازار رو نگاه کردم دیدم اپ تغییر سایز عکس گذاشته، منم از فرصت استفاده کردم برات چندتا از عکسات رو تغییر سایز دادم ، از وقتی بزرگتر شدی ما تمیتونیم دست لب تاپ بزنیم اخه شما با اون انگشتای کوچولوت در یک آن دکمه های لب تاپ رو از جاش درمیاری، بعدش دیگه نمیشه به راحتی سرجاشون گذاشت، الان لب تاپ بابا جون سه تا دکمه نداره😅😅😅 حالا بریم سر وقت عکسا   ...
16 اسفند 1394

لغات جدید

پر باهوشم جدیدا تو حرف زدن خیلی پیشرفت کردی، و خیلی بهتر از گذشته لغات رو تکرار میکنی، لغتایی که این روزا بعد از ما تکرار میکنی ایناست: لاک چاقو چادر افتاد   حالا یه خاطره برات بگم، دیروز جلوی اینه نشسته بودم و مشغول کشیدن مداد چشمم بودم، شما از جعبه سایه چشمم خیلی خوشت میاد، قبلا هم چندبار برداشتهبودی و پرتش کرده بودی، برای همین یه کم از رنگش خورد شده و من هم برای اینکه از دست تو در امان باشه گذاشتمش تو کشو بالاییه، جدیدا که قدت بلندتر شده دستت به کشوی بالایی هم میرسه،دیروز کشو رو باز کردی و چشمت افتاد به جعبه سایه چشمم، برق خوشحالی رو از نگاهت دیدم ولی به روی خودم نیاوردم و ترجیح دادم زیر چشمی بپامت، تو هم همینط...
16 اسفند 1394

پیام مهم خاله

✉ مامانی این پیام رو من از طرف خاله جونت برام میذارم: هومان خاله عشق خاله پس کی دو سالت میشه آخه بتونی خودت تنهایی بیای پیشم.  
16 اسفند 1394

بچه خوب

پسر خوبم، تو اینقدر خوبی که حتی تو تصوراتمم نمیگنجید بچه ای به خوبی تو وجود داشته باشه، مهربون ،باهوش، شیطون، خنده رو، با شخصیت و بسیار با ادب. تو مهمونیا واقعا سرافرازمون میکنی، تو بی نظری عشقم😙😙😙 تو چند ثانیه اول اگه آدم جدیدی ببینی خوب نگاهش میکنی و هیچی نمیگی، به رفتار من و بابا جون دقت میکنی، اگه ببینی ما باش خوبیم شما هم کم کم یخت باز میشه و باش مهربونی میکنی و یه کم دیگه اگه بگذره شبطونیای با نمکت شروع میشه، بازیگوش هستی ولی اصلا شرور نیستی ،رفتارت با بچه ها بسیار معقول و پسندیده هست، دقیقا همونی هستی که تو رو برازنده صفت بچه خوب کرده. از هر لحاظ ازت راضی هستم عشقم. خوش اخلاقی و باهوش. هرجا میری جای مخصوص برای خودت تو دل همه ...
14 اسفند 1394

زبل خان مامان

سلام مامانی، خیلی وقته میخوام برات مطلب بنویسم ولی واقعا فرصتم خیلی کمه، صبحها پرستارت پیشت هست و من و بابا بیرون از خونه کلی کار داریم ، ولی بعد از ظهرها حسابی با هم بازی میکنیم، از بازی هایی که خوشت میاد و بارها و بارها دوست داری با هم انجام بدیم اینا که من صدای هاپو دربیارم و دنبالت بدوئت، تو هم از خوشحالی جیغ میکشی و میدویی، دوست داری من و تو بابا با هم دستامون رو بگیریم و حلقه برنیم و بچرخیم شعر ما گلیم ما سنبلیم رو بخونیم، دوست داری من و بابا دست و پاهات رو بگیریم و تو هوا تابت بدیم، دوست داری من و تو با هم روبروی هم بشینیم و صورتامون رو به هم نزدیک کنیم و از ته دل جیغ بکشیم. از کارهای جدیدت برات بگم که یاد گرفتی شلوارت رو خود...
22 دی 1394

یه ساله با همیم

عسل مامان ، قند و نباتم، عشقم نزدیک یه ساله دنیایی شدی مامانی، هر روز کارای جدید یاد میگیری و ب شیرین کاریات دل مامان و بابا رو میبری، مامانی دوست دارم بدونی چققققدر این روزا شیرین تر و با مزه تر شدی، چقدر توانا شدی، چقققدر برای خودت حق انتخاب قائل هستی و هدفمند شیطونی میکنی. تا یادم نرفته میخوام تاریخ اولین کارهات رو تو این یه ساله اینجا برات بنویسم، از روز اول تو چشمهای ما زل میزدی و نگاه میکردی، از روز اول لبخند زدی،  از روز اول سرت رو موقع خواب میچرخوندی و جابجاش میکردی، گردنت رو از 10 روزگی کامل نگه میداشتی، ولی وقتی میخواستی به اطراف بچرخونی سرت رو تلو تلو میخورد سرت، ولی به هر زحمتی که بود میچرخوندیش تا ب...
12 مرداد 1394

کلی حرف و خاطره

هومان پسر جذاب مامان، الان شما 4 ماه و 10 روزت هست، شما هر روز منو بابا رو با شگفتی های زیادی روبرو می کنی. شما از روز دوم که خونه تهران بودیم بلد بودی لبخند بزنی، تقریبا 10 روزت که شد با چشمات  روی اجسام تمرکز می کردی، از همون ابتدا سرت رو می تونستی بالا نگه داری،البته زود خسته می شدی و  یه کم گردنت نیاز به روغن کاری داشت که چرخش سرت رو به نرمی انجام بدی، حتی یادمه وقتی خواب بودی خودت سرت رو اینور اونور می کردی که خستگی سر و گردنت رو بگیری،من واقعا به پسر زرنگی مثل تو افتخار می کنم. وقتی دو ماه و نیمت شد اولین خنده های صدا دارت رو شنیدیم، وقتی خونه خاله منیژه جشن سه ماهگیت رو می گرفتیم و خاله سعی می کرد ویتامین آد شما ر...
29 آذر 1393

پست عکسی

این پست رو اختصاص دادم به عکسای گول پسر  یک روزگی هومان - عکس در بیمارستان     سه روزگی هومان     8 روزگی هومان     10 روزگی هومان   12 روزگی هومان   20 روزگی هومان   25 روزگی هومان   40 روزگی هومان   40 روزگی هومان   50 روزگی هومان   دو ماه و ده روزگی هومان   دو ماه و پانزده روزگی هومان   دو ماه و شانزده روزگی هومان ...
5 آبان 1393

هومان دنیایی می شود

هومانم، پسر خوش تیپم ، امروز می خوام قصه دنیایی شدنت رو برات بگم، مامان جون مدتی بودشبا تو دلم خیلی وول می خوردی، نمی تونستم درست بخوابم برای همینم تا نزدیکای 4 صبح تو خونه با هم راه می رفتیم، خیلی نگران بودم ، چون 40 هفتم داشت پر می شد وی خبری از اومدنت نبود، بابا می گفت پسرمون تو دلت جا خوش کرده، اونجا جاش گرم و نرمه دلش نمی خواد بیاد بیرون، ازونجایی که تاریخ عقد من و بابا 16 مرداده خیلی دلمون می خواست تو هم همون روز به دنیا میومدی، من تمام دوران بارداری رو به همین امید بودم که 16 مرداد روز عشقمون با اومدن تو تکمیل بشه، ولی هر چقدر تمرکز کردم انگار فایده ای نداشت، 16 ام اومد و رفت ولی خبری از اومدن شما نبود، خیلی نارحت و بی قرار شده ب...
5 آبان 1393