هومان ، شیرین ترین فصل زندگی عاشقانه مامان و بابا

تیله, عدد

فدات بشم من که هر روز لغت جدید یاد میگیری، امروز درحالی که داشتم آماده میشدم برم سرکار پرستارت خاله شری لیوان تیله ها رو قدیما برای تزیین اینه دستشویی گذاشته بودم برداشت و نشونت میداد، منم دیدم داری باشون بازی میکنی پرسیدم اینا چیه؟تیله؟ تو هم چشمات رو ریز کردی نوک بینیت رو دادی پایین و با تاکید روی ت گفتی تتتیله.     عصر هم وقتی داشتم وزنت رو روی ترازو چک میکردم گفتم این عدده، باید تا آخر هفته این عدد بشه 12.3، تو هم بعد از من تکرار کردی عدد عدد، فک کنم فهمیدی چی گفتم، چون بعدازین مکالمه کلی غذا خوردی، راستی مدتیه وزنت رو 12.2 ثابت مونده البته تقصیریم نداری، عید بود کلی در گردش بودیم اونجوری که باید نتونستم به غذا خوردنت ...
24 فروردين 1395

ماااهههه

شیرین ترینم امروز دوتا لغت جدید یاد گرفتی، من دومیش رو میگم بعد اولیش رو، امروز ماه رو برای اولین بار تو آسمون کشف کردی، دستت رو به سمتش بلند کردی و با تعجب بش زل زدی، من بت گفت این ماهه ، ماااههه، بعد از چند ثانیه مکث برگشتی بم گفتی آغ؟ (ینی چراغ) گفتم نه، مااااههه، بازم خیره شدی در هیبت ماه و با خوشحالی گفتی اوباب؟(همون حباب) بازم گفتم نه، این ماههه مااااه، بعد از کمی مکث در حالی که همچنان دستت به سمت ماه نشونه میرفت گفتی ماه، گفتم اره ماه ، این ماهه ، انگار که کشف مهمی کرده باشی شلنگ تخته زنون رفتی دنبال بابا جونت و دستش رو گرفتی درحالی که با هیجان میگفتی ماه ماه بابایی رو میکشیدی سمت در تراس، همونجایی که من نشسته بودم رو زمین و به د...
24 فروردين 1395

رقابت بر سر مامان( نوشته بابایی)

سلام پسر گلم.  امروز دهم فروردینه و ما تازه مهمون داشتیم که رفتن. دایی ایرج و زندایی فاطی اینجا بودن. پسر ما هم که شیک و مجلسیه و طبق معمول همه دوسش دارن.دیشب هم خونه آقای دکتر میرقاسمی دوست آقاجون بودین که اونجا هم کلی خودتو شیرین کردی.ولی اتفاق جالب اینه که نمیذاری من به مامان زیاد نزدیک بشم و تا میخام بغلش کنم یا ببوسمش میپری وسط و نصفه نیمه میگی منه منه. شب هم به من لگد میزنی میگی برو. الانم داری بالا و پایین میپری و مامانت سعی میکنه بهت دوغ بده.چون یه نمه اسهال شدی.هر سی ثانیه هم میای به تبلت اشاره میکنی میگی بده.این ساعتها یعنی حدود نه شب اکتیو میشی و انرژیت میزنه بالا و دور خودت تو خونه میچرخی.مثه االان. ایشالا که همیشه شاد و پر...
10 فروردين 1395

عید دیدنی های گرگان

الهی مامان فدات بشه که اینقد آقا و اجتماعی هستی، الهی قربونت بشم که اینقد با شخصیتی و دل همه رو میبری،  الهی دورت بگردم مامانی با این اخلاق خوشت، هرجا میریم تقریبا یکی دو دقیقه اول محیط رو خوب برانداز میکنی، بعدش کم کم راه میوفتی و همه جا سرک میکشی و با صاحب خونه ها لبخند میزنی و یه جور خوبی باشون ارتباط برقرار میکنی، پسرم شما خیلی خوش اخلاقی، هرجاییم رفتیم که بچه داشتن باشون خیلی قشنگ همبازی میشدی و اصلا از ارتباط برقرار کردن خجالت نمیکشیدی.  من به داشتن شما و به اینکه مادرت هستم افتخار میکنم، شما باعت سربلندی من میشی، من بیشتر شدن شادی زندگیم و با کیفیت شدن لحظاتم رو مدیون شما هستم، ازت متشکرم پسرم💕💕💕 تو بهترینی😙😙😙 ...
10 فروردين 1395

لغات جدید قسمت دوم

پسر کوچولوی خوشگل قشنگم که هزار ماشالا مردی شدی برای خودت، جدیدا خیلی بهتر از قبل کلمات رو به زبون میاری  به توپ میگی بوب  به بوق زدن ماشین میگی بیب  به سیب میگی دیب   آقا ، دایی ، ایست، کلید از لغتای جدیده که بکار میبری عاشق دوغ هستی و موقع ناهار خوردن لبات رو غنچه میکنی و میگی اااوووووغ ،ینی بت دوغ بدیم، موز رو هم میگی مو، " ز " آخرش رو نمیگی. موی سر رو هم میگی مو بده رو هم میگی بده و با حرکات سر و دست تاکید میکنی، میگی بده بده بده این روزا خیلی شیرین تر از گذشته شدی، و خیلی مکالمه میکنی، مثلا ازت میپرسم تولدت بشه چند سالت میشه دو تا انگشت اشاره دستت رو نشون میدی و میگی دووووو ...
2 فروردين 1395

عیدی های هومان در عید 1395

یوووهههوووووووو دومین نوروزت مبارک پسرم لحظه تحویل سال خونه آقاجون و عزیز جون بودیم همراه خاله زری من و همسرشون...  عیدی های من و باباجون، 3تا ماشین فلزی، و یه موتور و یه ساعت مچی عیدی فرشته جون به شما یه باکس به شکل اوتوبوس، یه کتاب وایت برد، یه ماشین قرمز، و عیدی آقاجون و عزیز جون 150 تومن تراول،  عیدی شمام به فرشته جون کلاه و کیف السا و یک ساعت مچی شبیه ساعت مچی خودت. شب اول عید همه فامیل آقاجون خونه زن عمو به مناسبت تولد عموی مامان دور هم جمع  شدن و کلی بزن و بکوب کردیم و خوراکیای خوشمزه خوردیم ،شما با وجود اینکه بعدازظهر خوب نخوابیده بودی ولی چون شلوغی و رقص و آواز رو دوس داری مدام میرفت...
1 فروردين 1395

دلنوشته های بابا برای پسر خوبش

جمعه 28 اسفند 94- تهران از شب سه شنبه اومدیم خونه منیژه فرزاد. این چند چند روز حسابی به پسرم  خوش گذشته.  قبلش که عزیز و آقاجون گرگان پیش ما بودن حسابی باهات بازی کردن تو هم دلبری کردی  هم الان که بساط گردش و بازی به راهه. تو هایپر حسابی  ماشین سواری کردی و بازار کوروش هم شهربازی داشت که اونجا هم خوشحال بودی. فردا هم میریم لاهیجان  دو سه روزی اونجاییم. گردشا و بازیاتو بکن که برگردیم گرگان حسابی کار داریم و  وقت بازی نداریم. ساختمون سازی شروع شده و وقتمون رو میگیره.تو هم که روز به روز بزرگتر و پرانرژیتر میشی. دوس دارم  همش پیشت باشم ولی حیف که نمیشه.  همین که ...
28 اسفند 1394

عیدیهای هومان قبل ازتحویل سال

پسر قشنگم، قیل ازینکه سال جدی  بیاد از بس همه دوست دارن زود زود میخوان عیدهاشون رو بت تقدیم کنن،  یکیش ماشین پدالی زنجیر داره که من و بابا از طرف عزیز طاهره برات گرفتیم     یکیشم موتور شارژیه که خاله جون برات خریده و قبل از عید وقتی اومدیم تهران به شما کادویی داده و چندتا ماشین کوچیک فلزی و یه ساعت مچیه که من برات گرفتم و گهگداری باشون بازی میکنی و من تا اونجا که بتونم قایمش میکنم تا سر سفره هفسین به شما تقدیم کنم، برای همین هنوز از شما و این ماشینا عکس ندارم    عزیزم همیشه بخند که مامان با خنده هات عشق میکنه ...
28 اسفند 1394

شهربازی و یه روز خیلی شاد

عشق من در واپسین روزای سال 94 اومدیم تهران پیش خاله منیژه جونت، قبل از مسافرتمون تو شهر خودمون رفتیم آتلیه و عکس های سه نفری گرفتیم، مامانی تو اینستا یه سفره هفسین خوشگل پیدا کرد،ما هم که قصد تهران اومدن داشتیم بنابرین با آتلیه تهران هماهنگ کردم به شما وقت بده و بتونی با سفره هفتسینشون عکس یادگاری بگیری، دیروز ینی 27 اسفند 94 من و شما و بابایی رفتیم آنلیه، آتلیه یه زیر زمین 50،60 متری بود که از زمین تا زیر سقفش عروسک رو هم رو هم چیده بودن و کلی دکورای قشنگ و جالب داشت، شما از دیدن اونهمه عروسک یکجا هیجان زده شده بودی و بیشتر از همه دوست داشتی ماشین مک کوئین و جوجه های زرد رنگ رو بگیری و باشون بازی کنی، یه کم استرس داشتم تو آنلیه خسته بشی ول...
28 اسفند 1394